انتشاراتنشریهفصلنامه فرهنگ عمومی - شماره 4زیست شناسی دینی انسان (بخش دوم)

زیست شناسی دینی انسان (بخش دوم)

مقاله‌ای را تحت عنوان زیست‌شناسی دینی انسان می‌خوانید از سوی روابط عمومی شورای عالی انقلاب، واحد مطالعات اجتماعی می‌باشد که با کسب مجوز در دو نوبت مطبوع گردید. بخش اول آن در نشریه شماره 3 فرهنگ عمومی چاپ گردید و اینک بخش دوم که به ارتباط مذهب وروان‌شناسی، اخلاق، علم، جامعه‌شناسی و توسعه می‌پردازد.
با تشکر از : روابط عمومی شورای عالی انقلاب فرهنگی « واحد مطالعات اجتماعی »
مذهب در روانشناسی آدمی
در این بخش به نظر دو ران شناس سوئیسی و آمریکا یی استناد میشود :
یونگ و ویلیام جیمز .
یونگ می گوید « دین کهن ترین تظاهرات روح انسانی است ونه تنها یک پدیده اجتماعی وتاریخی ک یک مسأله شخصی است . و ویلیام جیمز می‌گوید « مذهب تأثیرات و احساسات و رویدادهایی است که برای آدمی در عالم تنهایی و دور از همه بستگی ها پدیدآمده و اورا با امری الهی ربط می دهد» وی می‌نویسد :
« در عالم مذهب ما با یک قسمت از فطرت و ساختمان بشری سروکار داریم که بستگی و ارتباط بسیار نزدیکی به ماوراء وجدان و حس دارد اگر از این اصطلاح «ورای وحدان‌» خوشتان نمی‌آید هرطوری که میل دارید نام بگذارید عرض ما این است که آن را قسمت از شخصیت انسانی را که درسطح معمولی وبرای عموم مردم با صطلاح آفتابی می باشد زیرپاگذارده به مرتبه بالاتری از آن بپردازیم .
اکنون اگر می‌خواهید این قسمت اول یعنی آن جزیی راکه برای عموم آفتابی است قسمت الف نام گذارده و قسمت دیگر را ب وسعت و دامنه بیشتری از قسمت الف دارد. زیرا می‌توانیم قسمت ب را خزانه و انبار همه آن چیزهایی که برای ما اسرار آمیز و به عقل معمولی نمی‌رسد دانست. در این خزانه است که همه نیروهای مخفی ما، هم آن اندیشه‌ها و افکاری که هیچوقت تصور آن را هم نمی‌کردیم وجود دارد. هیجانهای غیر مترقبه پیش‌بینی نشده و ناگهانی، دوستی‌ها و دشمنی‌ها که علت آنها را نمی‌تواند پیدا کرد، تعصبات، فرضیه‌ها و اظهارنظرهای تهور آمیزهای آدمی، اطمینان‌هایی که گاهی درما پیدا می‌شود، خرافات، امیال و آرزوها و همه اعتقاداتی که نمی‌توان برای آنها دلیلی تراشید، آنجا منبع و سرچشمه همه خوابهای ماست که ممکن است انعکاسی ازآنجا باشند، همه رویدادهای عرفانی ما، همه الهامات و وحی‌ها ـ حسی و یا تحریکی ـ همه از آنجا سرچشمه می‌گیرد، خلسه‌ها و اشراقات، هیبنوتیزم وتله پاتیها، هستریها و ایده فیکس‌ها و هرچه از اینها که ممکن است واقعیتی داشته باشند از آنجاست.زندگی مذهبی ما هم از این سرچشمه سیراب میگردد در نزد اشخاصی که زندگی مذهبی بسیار عمیق و وسیع است ، همان طوری که تاکنون بارها نشان داده‌ایم دری که به روی این قسمت باز می شود بسیاروسیع وگشاده است و این مطلبی است که نتیجه حرفهای من می باشد . رویدادها وآزمایشهایی که از این در به ما روی می نماید شالوده تاریخ مذهب را ریخته است .
یونگ مذهب را وجدان امری قدسی و نورانی ، تعریف می کند و با اشاره به ریشه کلمه :دقت و توجه ) آن را حالتی از مراقبت، تذکر و توجه دقیق به اموری مثل خداوروح شیطان و احکام الهی و نتایج اعمال می داند.
اگر بخواهیم به زبان روان‌شناسانی سخن بگوییم که بررفتار و یادگیری تاکید می‌کند باید بگوییم دین انگیزه، رفتار، عاطفی و گرایشی است که انسان آن را می آموزد وبدان تربیت می‌شود و خو می‌گیرد. پدیداری روحی و شخصیتی است که به عللی در آدمی پدید میاید احساس ، تجریبه وازمایشی است که انسان بتدریج و ذره ذره آن را مشق و تمرین می‌کند یاد می‌گیرد و در خود تبدیل به بینش، منش و کنش و ملکه می‌کند .
از مذهب تعابیر گونه‌گونی می‌شود و به قول جیمز ، طیفی از احساسهایی نظیر آنچه امرسون به ما گزارش می‌دهد تا اعتقادات رسمی یک مسیحی را در بر می‌گیرد . امرسون می‌گوید:
«در حقیقت همه امور از یکجا سرچشمه می گیرد و به مناسبت اختلاف مقام و مقال نامهای مختلفی قبول می کنند مثلاً عشق ،عدالت ، محبت، خوش خلقی ، وصبر از یک منبع زلال سرچشمه دارند بقیه مانند یک اقیانوسی که در سواحل مختلف زمین نامهای مختلف دارد. از این رو هر چه آدمی از این «غایت آمال »و آرزوها دور می شود از سرچشمه قدرتهاو کمکها که ممکن است از آنها بهره‌مند گردد دور میشود. در نتیجه وجود او متزلزل وبی پناه شده بتدریج ضعیف و کوچک گردیده ، به ذره‌ای وبعد به نقطه‌ای مبدل شده ودر غایت زشتی و پستی به قعر ورطه مرگ ونیستی می افتد.»
مذهب بلحاظ روانشناسی همیشه با یک حالت جدی روح و فکر همراه است که چیزی درجهان بربیهوده و گزاف نیست گرچه ظاهراً جهان برخلاف این امر حکم می‌کند.»اما این جدیت قرین نوعی طمانینه می‌باشد مذهب حلیف وقاروسنگینی است درعین حال امید ونشاط و نوید رستگاری می‌دهد. اگر به فرد مذهبی خوشی روی دهد جلفی و سبکی نمی‌کند و اگر غمی بر وی وارد شود ناله سر نمی‌دهد و ناسزا نمی‌گوید .
سودمندی روان شناختی مذهب را یونگ چنین بیان می کند : « اعتقادات و مناسک دینی لااقل از لحاظ روش بهداشت روانی اهمیت خارق العاده ای دارند »
«حالت دینی حالتی است که محتوای آن هر چه باشد درهر حال دارای عالی ترین ارزشهاست » «علی رغم آنچه دنیا درباره تجربه دینی فکر کند کسی که این تجربه به او دست داده باشد صاحب گوهر گرانبهایی است یعنی صاحب چیزی است که به زندگی معنی می‌بخشد بلکه خود سرچشمه زندگی و زیبایی است و به جهان وبشریت شکوه تازه‌ای می‌دهد چنین کسی دارای ایمان و آرامش است »
حالا شما هر چقدر هم اسم این را وهم وخیال بنامید چه فرق میکند تفاوت لفظی است مثل این که بگوییم انسان حیوانی است که مغزش بطور درمان ناپذیری زیاده از اندازه بزرگ و پیچیده شده است» فقط ابله نادان است که ممکن است درصدر معلوم کردن رمزهای دینی برآید».
ویلیام جیمز نیز فایده دین را چنین وصف می‌کند: «هنگامی‌که در نبرد زندگی ، همه امیدها بر باد می رود، وقتی که دنیا به آدمی پشت می کند ، احساسات مذهبی دست اندرکار شده، در اندرون ما چنان شورو هیجانی برپا می سازد که مارا جوان کرده و زندگی درونی مارا که تیره و تاربوده است دگرگون می سازد. اگر بخواهیم برای مذهب یک معنی قاطع و منجزی قایل شویم باید آنرا میدان پردامنه وپر شور و حرارت معنوی دانست که برهمه چیز غلبه می‌کند. در اینجاست که اخلاق سر فرود آورده میدان را برای رقیب خالی می‌کند. به دارا لامن مذهب که رسیدیم می بینیم که از همه تلاشهاو ناراحتیهای گذشته ، در جلوی خود آینه‌ای از سعادت ابدی داشته وسرود دل انگیز هم آهنگی جهان هستی مدام گوش مرا نوازش می دهد. این احساس لذت مدام و مطلق در هیچ جا جز در مذهب یافت نمی شود » «مصیبت و گرفتاری برای فرد مذهبی معنی ندارد...»
ما بعداً خواهیم دید که حتی در پارساییهای بسیار ساده با یک ساختمان بدنی بسیار سالم و معمولی چگونه این مشکل حل می شود و چطور آن مردم مذهبی لذتهای عالیتری را ما فوق این لذتهای جسمی و زمینی قرارمی دهند» « درموزة لوورپاریس تابلویی است از رافائل نقاش معروف که نشان می دهد میشل مقدس پای برگرده شیطان نهاده است . حتی در زیبایی یک تابلو ،شیطن هم می تواند سهیم باشد و دامنه معنای اسرار امیز آن را توسعه دهد. زیرا جهان اگر اهریمنی نداشته باشد ارزش کنونی خود را نخواهد داشت و اگر در دنیا شیطان و مخالفی نباشد که پای خود را به گردن او بگذاریم و بالا رویم چه چیز آن جالب خواهد بود ارزش عالم مذهب هم دراین است و همین معنی است که به مذهب عمق و ارزش حقیقی می‌دهد» «مذهب فداکاریها و از خودگذشتگی‌ها و خویشتن داریهایی که در زندگی ضروری وناچاریست را آسان و دلنشین می سازد و حتی پذیرفتن آنها را سعادت می شمارد اگر مذهب نتیجه دیگری جز این امر ، در زندگی بشری نداشته باشد باز مذهب مهمترین عامل زندگی بشری است و اگر امر دیگری نتواند این نتیجه نیروبخش و آرامش ده را در زندگی ما ایجادکند مذهب چرخ اصلی زندگی ما به شمار خواهد آمد از دیده علم زیست‌شناسی نیز نمی‌توان از این نتیجه مهم صرف نظر کرد و نتیجه می‌گیرد که مذهب چیزی نیست که باقیمانده از زمانهای قدیم باشد مذهب عامل همیشگی، ابدی و ازلی روح بشر است».
باری مذهب در ماروح امید می دهد، اعتماد بنفس، نیرو و نشاط معنوی، عشق و علاقه، ابتهاج و آرامش می‌دهد، در مشکلات و رنجها، آلام مارا تسکین می‌بخشد، بهنگام سختیها و مشقات ،بر ایمان بردباری و پایداری پدید می آورد آفرینش و حیات را معنی‌دار می‌کند و عمیق‌ترین، صمیمانه‌ترین، و خالص‌ترین فروتنی‌ها و کرنش‌ها در برابر حقیقت و عظمت هستی به وجود می‌آورد .
انسان دراین دنیا تنهاست . هر چقدر هم خانواده تشکیل دهد ، دوست و آشنا داشته باشد ، زندگی اجتماعی کند و خود را به سازمانها و مؤسسات واحزاب متعلق سازد ،باز ،در لحظاتی از زندگی بویژه هنگام مشکلات و از دست رفتن علل و اسباب ظاهری ، این تنهایی و غربت را احساس می کند .ایمان مذهبی اورا از این وحشت و اظطراب می‌رهاند. خدای مهربان و حکیمی را حاضر و ناظر می بیند که از خود او به او نزدیکتر است، مصلحت و نیازهایش را نیک می‌داند ، به اسرار درونیش بیش ازخود اواگاه است ، ازسعادت حقیقی او با خبر است، راز و نیازش را می‌شنود، دعایش را اگر بخواهد به استجابت می‌رساند، برایش الهام می‌بخشد و پیام می‌دهد (همان گونه که در طول تاریخ با انبیاءسخن گفته است و پیام داده است) .
ذکرها، نیایش‌ها و تامل‌های مذهبی، خودعالمی شگفت انگیز دارد. ای کاش تکنولوژی ما می‌توانست حالاتی را که پیش از دعا و در حال دعا و پس از دعا برای نیایشگر رخ می‌دهد اندازه گیرد، بسنجد، رسم کند ،نشان دهد و توان انرژی‌های حاصله از آن را ارزشیابی نماید. هر چند امروز نیایش درمانی در بهداشت روانی و روان شناسی پزشکی مطرح شده است، هر چند کسانی چون الکسیس کارل درباره یایش کتاب می‌نویسند. ولی هنوز اسرار جهان پر راز و رمز دعا مکتوم مانده است . دعا مومنین را از تنهایی و اضطراب و وحشت می رهاند، قوت قلب می بخشد ، غرق در نور می کند ، روحشان را نوازش و اعتلا می‌دهد، درآنان نشاط و ابتهاج، استعداد معنوی، استقلال شخصیت،آرامش باطنی و امید و اعتماد بنفس پدید می‌آورد. دعا، خواستن از ذات هستی است و خواستن توانستن است. دعا یعنی طلب و اراده انسان متکی به حق، درمیان گذاشتن نیازها، آرزوها، خواسته‌ها و آمال با حقیقت وجود. دعا یعنی گزارش بامدادی، نیمروزی، شامگاهی ونیم شبی. یعنی کسب نظر ، تفویض و توکل، ارتباط مستقیم، اتصال با مبداء قدرتها، حرکتها و عظمتها، وصل بی‌نهایت کوچک به بی‌نهایت بزرگ، پیوستن قطره به دریا، دعا یعنی سرور عشق، نغمه دلدادگی، حماسه وارستگی، ترانه شیدایی، ستایش زیبایی، تصنیف بیقراری، یعنی موسیقی درون، رویش فطرت، جوانه جان، بلوغ روان، خاطرخواهی جمال، دغدغه کمال، شرم ازنقصان، وسوسه خوبی، دردتکلیف، مشکل عاشقی، دیکلمه بندگی، تمرین انشای عبودیت، مشق خوش قلبی، دعا یعنی کوبیدن حلقه درهای آسمان، نمایش عجز و حیرت، سخن دل، ارتعاش روح، اشک کاستی ،شوق تعالی، آه مسؤلیت، تفرج خاطر، پروای ارزشها ، خوف و رجا . یعنی یقظه و بیداری، نرمش صبحگاهی ،حفظ گلواژه های زندگی. یعنی پرواز جانها، خیزانگیزه‌ها، یعنی نیک نیازی، آرمانخواهی و جستجوی فضل و فزونی ربوبی.
به پای سخن یونگ بر می‌گردیم . قرار بود در این بخش با روانشناسان باشیم. یونگ این پرسش را مطرح می‌کندکه آیا سودمندی ونقش روان شناختی دین را می‌توان از فلسفه؛ عقل و علم انتظار داشت و از دین صرفنظر کرد؟
پاسخ یونگ بعنوان یک روان شناس و پزشک این است،«نه»
در برابر مرض روحی و نیروهای مخرب ناشی ازآن هیچ کمکی ازفکر و فلسفه نمی توان انتظار داشت ، عقل بشر به تنهایی آن قدرت را نداردکه بتواند از عهده خطر عظیم کوهی که شروع به آتش فشانی کرده است(غرایز و خودخواهی های آدمی) برآید.
به عقیده من یک نظریه علمی هر قدر هم دقیق باشد ارزش از لحاظ حقیقت روان‌شناسی کمتر از ارزش یک اعتقاد مذهبی است ...نظریه علمی ازجنبه های عاطفی تجربه فارغ است ...یک علمی بزودی جایش را به نظریه دیگر می‌دهد و حال آن که عقیده دینی طی قرنهای بیشمار باقی می‌ماند... اعتقاد مذهبی به طرزی کامل تر نظریه علمی روح انسان را منعکس می‌کند زیرا نظریه علمی تنها معرف و مبین قسمت خودآگاه است است ( این ) آتش خاموش خاموش نشدنی آتش مقدس است.
یونگ ازاین دیدگاه، ریشه‌های روان شناختی بحران تمدن جدید و مفاسد موجود در آن را ذکر می‌کند و نظر پروتستانیسم اعتبار ماورای ایمان و معتقدات و آداب و سنن دینی را شکست ،آیین و مناسک و روحیات دین برای پروتستانها بیرنگ و ضعیف شد و روش علمی و انتقادی در دین بر سنت تاریخی چیره شد و در نتیجه غرایز و کنجکاویها و انگیزه های جهان گشایانه و توسعه طلبانه از اروپا اژدهایی ساخت که قسمت اعظم زمین را بلعید . از ان زمان مذهب پروتستان حکم گرمخانه‌ای را برای نمو فرقه ها واحزاب و در عین حال توسعه علوم و فنون پیدا کرد تا این که با بلیه جنگ جهانی سرما به سنگ خورد.
پیش از بروز جنگ 1914 ما اطمینان داشتیم که دنیا را می توان به وسائل عقلی نظم و ترتیب داد اما حالا با یک کیفیت وحشتناکی روبروشده ایم ...
افراد بشر منحصراً برای دفاع از نظریات کودکانه خود درباره طرز ایجاد بهشت در روی زمین ، خون یکدیگر را می ریزند... در زمان ما جای خدا خالی است و بالنتیجه انسان امروزی دچار عدم اعتدال و طغیان روحی شده است که درحکم مرض است این یماری در حکومتها بروز می کند و آن افراط در توسعه طلبی و دعوت مطلق است.
نیچه اصل احتیاج به خدا را ملتفت بود لذا « خدا نیست » بلکه گفت « خدا مرده است » وی درتراژدی « چنین گفت زرتشت ‌»خود را زرتشت خواند و در آخرین بیماری خویش زیرنامه هایش زاگرئوس نوشت و امضا کرد که نام خدای مقطوع الاعضای مردم تراکیه است . چون خدایش مرده بود وبنا گزیر اوخود خدا شد .
ازشمه‌ای که ذکر شد نتیجه می‌گیریم که تعلیم و تربیت صحیح و سالم دینی تا چه اندازه می‌تواند در دوران‌شناسی یک نسل اثر نهد. وضع روان‌شناختی هر نسل نیز به نوبه خود در رفتار و مناسبات ونظام زندگی و ساختار ونهادهایشان منعکس می‌شود تا جایی که بمثل می‌توان از روان‌شناسی دموکراسی یا استبداد، رشد وتوسعه یا عقب‌ماندگی و رکود، صلح یا کینه توزی و تشنج، تساهل یا تنگ نظری، عدالت اجتماعی یا ضعیف‌کشی، عزت یا زبونی، پشتکار یا تن پروری، انضباط یا هرج و مرج، فرهیختگی یا آداب‌نشناسی، روان‌شناسی نظام اداری، روان‌شناسی مناسبات اقتصادی، روان‌شناسی تولید و مصرف، روان‌شناسی تعاون و از روانشناسی سایر خصائص و رفتارهای انسانی و اجتماعی سخن گفت . بنابراین ارزش عملی تعلیم مذهبی از این حیث ، جای هیچ انکارنیست و نسل جوان ما امروز بیش از هر زمان به آن نیازمند است.
6ـ مذهب و اخلاق
1ـ6 اخلاق (طرح کلی )
انسان از روی صیانت ذات ، حب نفس ، لذت جویی و خود خواهی پنداری خویش به منافع و لذایذ خیالی ومادی و آنی «من» و متعلقات «من» ( مثل فرزند ،همسر ،خانواده ، خویش ،قبیله ، صنف ،حزب ،وطن ،نژادو...) می اندیشد و «من» های دیگر را ملاحظه نمی کند. این، هم موجب تباهی شخصیت انسانی فرد می‌شود و هم منجر به تزاحم در زندگی اجتماعی و فروپاشی و از هم گسستن جامعه. اینجاست که از یک سو در عرصه بیرونی حقوق و قانون و مقررات ، ضرورت پیدا می کند و از سوی دیگر در عرصه درونی ،اخلاق. اخلاق هم تضمین و پشتوانه‌ای بدلیل برای حقوق است و هم خود، مستقلاً مصداق برجسته «کمال» و «تعالی» و بسط و توسعه و شکفتگی وجودی ، رفتاری و شخصیتی بشر است .
کسی که بدون الزام مستقیم وغیرمستقیم حقوقی و قانونی ،طریق پاکی و نیکی برمی‌گزیند، احسان ،ایثار ، خیرخواهی ، مهرورزی و خدمت به خلق می کند اودراین جهان ارزش و فضلیت اخلاقی می آفریند ، کسی که به منطق « زندگی کن وبگذار زندگی کنند» پایبند است،کسی که، بلافاصه پیش از رفتار خود و همزمان با رفتار خود می‌داند که اگر تصورکند فقط او بعنوان هدف آفریده شده است دیگران هم حق خواهند داشت چنین بپندارند و اگر گمان کند دیگران وسیله مقاصد اویند دیگران هم حق چنین گمانه‌ای را دارند، کسی که کارهایی را انجام می‌دهد که می‌خواهد همیشه و همه جا «قانون زندگی» باشد. کسی که به نیت خیر و نه حکم قانون ، انجام وظیفه می نمایند و حلاوت فضیلت را در ذائقه و چشایی خویش تجربه می‌کند او دارای وجدان شکوفان اخلاقی و شخصیت پیشرفته انسانی است.
2ـ6مکاتب کلاسیک
افلاطون اخلاق را مرتبه‌ای دانست که انسان به حسن و زییبایی فضیلت (چون دادگری ،شجاعت عفت ،سخاوت )معرفت باطنی پیدا کند و آن را دارا می‌شود و به قول امروزی‌ها فضیلت را یاد می‌گیرد . یعنی دانایی برای اوتبدیل به رفتار وفعلیت و دارایی می‌‌شود وعالم و علم و معلوم اتحاد پیدا می‌کند، به تعبیر مولوی :
ای برادر تو همان اندیشه ای
ما بقی خود استخوان وریشه‌ای
اربود اندیشه‌ات گل ، کلشنی
وربود خاری ، توهیمه گلخنی
اقتضای جان، ای دل آگهی است
هرکه آگه تر بود جانش قوی است
ارسطو اخلاق را سعادتی می‌دانستکه با اعتدال ( )حاصل می‌شود . /پیکر اخلاق را در زندگی لذتبخش می‌جست به شرطی که انسان بتواند بین لذّتهای توأم با درد و رنج و دارای عواقب وخیم (مثل شهوترانی ، پرخوری ، میگساری و شهرت طلبی) با لذتهای خالص ترچون دوستی وحکمت فرق نهد.کلبیون (گنوسیست ها)همه چیزمثل حکومت ثروت و ازدواج را شر دانسته، رستگاری اخلاقی را در ترک جامعه و نزوا جستند . رواقیون اخلاق را در بی‌اعتنایی و وارستگی نسبت به بیرون با پشتوانه رهایی از تمایلات و تعلقات درون ،دیدند. اسپینوزا نیز درقرن هفدهم متأثر از آنان بود . طرفداران مکتب سودانگاران ( ) مثل دیوید هیوم وجرمی بنتام و جان استوارت میل( سده 18و19) ملاک اخلاقی بودن یک عمل را چنین دانستند که بزرگترین خوشی وسعادت را برای بیشترین عده به وجود آورد و بتوان نتیجه آن را با محاسبه لذت و سعادت اندازه گرفت(آنان بیش از انگیزه به نتیجه اجتماعی عمل توجه داشتند ).
کانت درقرن 18 درست برعکس، به انگیزه و فاعل هر عمل پای فشرد از نظر او کارخوب آن است که به نیت خیر و از روی انجام وظیفه ( نه به سائقه تمایلات واز ترس و شرم مجری قانون وافکارعمومی و نه به طور عادی و ناخودآگاهانه) صورت بپذیرد بگونه‌ای که فاعل آن‌چنان رفتارکند گویی می خواهد راه وروش او همیشه وهمه جا قانون عمومی زندگی باشد وبتوان بدان کلیّت دادپس دروغ را به مصلحت هم نباید گفت چون اگر همه این کاررا بکنند زندگی به هم می‌خورد (کاربد مصلحت آن است که مطلق نکنی).
3ـ6 مکاتب جدید
در قرن حاضر ،غامض‌ترین گفت وبازگفتهای فلسفی جدید به نام فلسفه اخلاق ( ) با «اخلاق »،گلاویز و دست به گریبان شده اند . طرفداران مکتب مثل استیونسین اخلاق را به انگیزه و عواطف واحساسات ارجاع می‌دهند. اینان درواقع خلف پوزیتویستهای منطقی و پیروآنها هستند کارناپ ( ) ،شلیک ( ) و آبر( ) پیشتر گفته بودند که قضایای اخلاقی بواقع تعبیردیگری از امریه ها هستند . «دزدی خوب نیست » کاربرد زبانی دیگری از «دردی مکن» می‌باشد و اما «دزدی مکن» هم به نوبه خود از احساس و تنفر شخص گوینده آن ناشی می شود . از نظر اینان در گزاره های اخلاقی ، نه صدق و کذب،بلکه تأثیر و تحریک مطرح است .
در مقابل اینها طرفداران مکتب مثل جورج ادوار مور ( ،پیریکارد )( وراس ) خوبی را به «امر» ارجاع نداده و خود آن را مستقلاً قابل ادارک مستقیم می دانند. البته از نظر مور، خوب ( ) با صحیح ( ) فرق دارد. خوبی قابل تعریف نیست نمی‌توان آن را به لذت و کمال و امثال آن توصیف کرد یا از علم ودانش درآورد خوبی خود مستقلاً ،ادارک مستقیم می‌شود ولی صحیح تعریف پذیر است مثلاًمی‌توان گفت کار صحیح آن است که بیشترین مقدارخوبی ممکن را در شرایط انجام آن کار و در مقایسه با کارهای دیگر ، در برداشته باشد امّا موربا وجود این ،چنین اندازه گیری را نیز بسیار مشکل می‌بیند. از این رو گاهی توصیه می کند که صرفاً از قرار دادهای حاکم برجامعه پیروی کنیم . ولی پریکارد در مورد صحیح نیز مثل خوب فکر می‌کند به نظر او نمی‌توان اثبات کرد که فعل p وظیفه من است و چرا باید آن را انجام دهم (باید = ) نمی‌توان گفت چون موجد سعادت و خوبی لذت است پس باید آنرا انجام داد .پس همان گونه که خوبی مستقیماً ادارک می شود . باید هم مستقیماً از توانش اخلاقی ذهن ما برمی‌خیزد )
مدافعان مکتب مثل هیر ( )هم تأکید کرده اند که قضایای اخلاقی تنها امر و نهی‌های جزئی و شخصی نیستند بلکه کلیتی هم دارند . وقتی من در موردی می‌گویم مهر و محبت خوب است یا باید مهر و محبت و نرید یا درست آن است که مهر و محبت کنیم گویا کسی از من پرسیده و من راهنمایی می‌کنم. این سخن من صرفاً یک انگیزه شخصی و جزئی نیست جنبه‌ای عقلانی ونظری هم دارد و منظورم این است که هر کس دیگر و از جمله خود من در این شرائط که سؤال کننده هست ، باشم ،باید طریق مهر و محبت را برگزیند.
مور در کتاب «اخلاق » خود ( ـ1912م) تعاریف و تلقی های مختلف راجع به فعل اخلاقی خوب را مورد تجزیه و تحلیل منطقی قرارداده است :
الف ـ آیا فعل اخلاقی خوب فعلی است که بیشترین لذت و سعادت وکمال ( مستقیم وغیر مستقیم ، دور یا نزدیک ) را برای افراد به بار آورد ؟ این لذت را چگونه وبا چه ملاکی می‌سنجیم واصلاً آیا چنین اندازه گیری پیچیده . کش داری امکان پذیر است؟
ب‌ ـ آیا فعل اخلاقی خوب مساوی با احساس مثبت شخصی من است ؟ در اینجا نیز شاید بتوان گفت این سخن من که می‌گوییم این فعل خاص در این شرائط خاص خوب است بیان احساس من است ولی نمی‌توان گفت بعنوان یک قاعده کلی ، فعل خوب اصولاً مساوی با احساس مثبت شخص من است چون صرفنظر از وضع روانشنا ختی و جامعه شناختی ما معیاری برای خوب و بد لازم است وگرنه احکام اخلاقی هیچگونه عینی را نخواهد داشت .
ج ـ آیا فعلاخلاقی خوب آن است که اکثریت مطلقی از آدمیان احساس مثبتی به آن نوع فعل دارند؟
د ـ آیا فعل اخلاقی خوب آن است که خدا یا عقل وارده وحقیقت جهانی، دوست دارد و از ما می‌خواهد؟
ه ـ آیافعل اخلاقی خوب آن است که بهترین نتایج را داشته باشد؟
هیچیک از این تعاریف مور را قانع ومتقاعد نساخته است و همان گونه که در بیان مختصر سه مکتب معاصر ذکر شد اوبراساس مکتب فعل اخلاقی را چیزی می‌داند که مستقیماً درک می‌شود. منطقاً زیست‌شناسی، روان‌شناسی و جامعه‌شناسی هیچ دانش دیگری استنتاج نمی‌شود و مستقلاً از درک اخلاقی بشر بر می خیزد در واقع آنچه بعنوان تعریف فعل اخلاقی گفته می‌شود برخی از نشانگان و آثار فعل اخلاقی خوب است نه تعریف ماهوی آن .
4ـ6 اخلاق ، سختی ها و دشواریها
امروز اخلاق بشر نیز روزگار سخت و دشواری دارد، می بینیم که بر سر اخلاق که روزی بسادگی و مثلاً با تعبیر کلی وجدان برگزار می شد ، چقدر گفتگو و مطالب ذره بینی در گرفته است .
براساس برداشتی از مکتب ممکن است دیگر چیزی بنام اخلاق عام انسانی ، موضوعیت نداشته باشد. سقراط نگران است اگر هر گزاره اخلاقی تعبیر دیگری از یک «دستور شخصی » و آن هم ناشی از انگیزه و احساس شخصی انگاشته شود دیگر چگونه می‌توان از تعهد ومسؤولیت اخلاقی وتربیت و پرورش انسانی دم زد.
همانگونه که بنا بر مکتب وبر اساس برداشتی از «نفع و لذت » اخلاق ممکن است آنچنان در چنبره پراگماتیسم وسودجویی مادی گرفتار آمده و رنگ ببازد که هیچ لطف و گوهری درآن نماند، جز این که در موفق ترین شکل خود، به نوعی پیروی از حقوق و مقررات اجتماعی و نظام پارلمانی، ارجاع و تأمل گردد اما این هر چه هم خوب باشد بیگمان اخلاق نیست.دیدیم که مور هم اندازه گیری بیشترین لذت برای بیشترین لذت برای بیشترین افراد را آنقدر مشکل یافت که گاهی گفت باید بصورت متابعت از قراردادهای حاکم برجامعه برگزار شود .همچنین اگر احکامی اخلاقی از احساسهای شخصی ناشی می‌شوند که به تعداد آدمیزادگان می‌تواند گونه گون باشد چه اعتباری برای اخلاق سربسر و ذهنی می شود و عینیت خود ( ) را به یکباره از دست می‌دهد.
ژان پل سارتر گفت : « هر کس مختار است که اصولی را بعنوان حقیقت، زیبایی و خیر برای خویش انتخاب کند . اختیار مطلقی که دکارت به خدا نسبت داده و آن این که هر چه اراده‌اش بدان تعلق گرفت آن چیز مطلقاً نیک است ، خاص انسان است ، عواطف و احساسات و فعالیتهای غریزی من آزادند. ارزشها مخلوق ما هستند نه آن گونه که لاول معتقد است که ارزشها وجود دارند و ما به سراغشان می رویم ».
سارتر آدمی را مختار می ‌داند(و اختیار پایه محکمی برای اخلاق بشر است) ولی از اختیار او بوی عفونت مادیت، فردیت و خصوصیت بر می خیزد که با اصل اخلاق ، که می‌خواهد «خود خواهی‌های مادی و فردی وخصوصی » را علاج کند در تناقض است. در اخلاق کلاسیک ارزش اختیاری موکول به چگونگی استفاده از آن است حال آنکه سارتر اصرار دارد: ما اختیار را برای اختیارمی‌خواهیم».
از این غامض‌تر، داستان خود اختیاراست. اصلاًچیزی بنام«اراده آزاد انسانی» ( ) در هیاهوی نظریات زیست شناسانه، فیزیولوژیک، جامعه‌شناختی و روان‌شناختی مورد چون و چرا و تشکیک قرار گرفته است. اگر صفات و رفتارهای ما صرفاً از وضع ژنتیکی از فعالیت غددو ترشح هورمونها ، ناشی میشود ،اگر هم شرافت و هم بی شرفی فقط تابعی از مقتضیات اقتصادی،اجتماعی و محیطی است ،پس در این صورت چه جایی برای اخلاق هست؟این قشقرقهای بسیاری را که امروز گوش خود را جز به منبع علم و دانش کلاسیک نمی‌دهند وپیام و کلامی از ایوان پرشکوه و بلند آسمان ایمان ، به گوش جان نمی‌نیوشند، گیج کرده است.
مور درآغاز کتاب خویش به همین پرسش بنیادین اخلاق ، توجه کرده که : آیا انسان افعال ارادی دارد؟ او به نتیجه فاجعه آمیزی که با گم شدن اراده آزاد در عرصه اخلاق پیش می‌آید ، آگاه است، می‌گوید :
«کسانی که براین عقیده‌اندکه هیچ کس هرگز نمی توانست فعلی سوای آنچه انجام داده است انجام دهد اگر همچنین براین عقیده نیز باشند که درست وغلط تابع آن چیزی است که ما می توانیم انجام دهیم منطقاً ناگزیر از پذیرفتن این رأی اند که هیچیک از آنها ما هرگز درست نیست و هیچیک از آنها آنها هرگز غلط نیست ...»
با این حال به نظر خود وی نیز « بسیار دشوار است اطمینان یافت که به چه معنایی درست است که ما «بگوییم » می توانستیم فعلی را سوای فعلی که عملاً انجام داده‌ایم انجام دهیم» مور تا این مقدار می‌تواند اراده آزاد را اثبات کند که مثلاً من می‌توانستم یک مایل راه را درپنج دقیقه بپیمایم ولی دو مایل را نه، هر چند که هیچیک را نپیموده‌ام ولی می‌توان گفت که اولی را می‌توانستم انتخاب کنم وعمل کنم ولی دومی را نه»
از سوی دیگر رسانه‌هاو ارتباطات و با صطلاعات ( جریان فرامرزی اطلاعات )سبب گردیده که فرهنگها ، آداب و رسوم و هنجارهای مختلف در معرض دید بشر قرار گرفته و اختلاف در تنوع آنها ، قداست و اعتبار یک رشته اصول و ارزشهای پایدار و ثابت را در چشم اشخاص سریع الانفعال و ضعیف النفس کم رنگ ساخته است همچنین مطرح شدن نظریات و فلسفه‌ها و مکاتب گوناگون و متعارض، نوعی انفعال و سردرگمی در قضیه اخلاق را نیز موجب گردیده است به گونه‌ای که برای بعضی گویا دیگر هیچ اصل بدیهی و ثابتی ،هیچ ارزش و آرمان معتبر ، هیچ اصل مورد احترام ،هیچ باید و نباید مطلق و مقدسی نیست .
تو گویی قله کمال مطلوبهای اخلاقی نیز درفضای مه آلود دو تیره و تا لاادریگری، شک و تردید و نسبیت ، از برابر دیدگان کم سو ناپدید شده است .
5-6 اخلاق : تنهایی وبی یاوری
«چیزی که برایم بزرگ است این است که نتایج پوچی حیات و جهان را پس از انهدام خدا جستجو کنم و لیکن درآن سوی بیهودگی حیات ، باید امکان طرح‌ریزی یک اخلاق متین را پی ریزی نمود ».
این را البرکامودر مصاحبه ای بامجله ای ادبی ( اوت 1946 ) اظهار داشت . کامو مثل بسیاری از هم عصران خویش خدا و مذهب را از اخلاق تفریق کرد به قول گوستدورف «اخلاق باید به جای سوم شخص ، حکومت و سلطنت اول شخص را بپذیرد.»
مور آن گاه یکی از تعاریف فعل خوب اخلاقی را ذکر می کند (فعلی است که رضایت الهی به آن تعلق گرفته است که رضایت الهی به آن تعلق گرفته باشد ) می گوید مشکل این است که بعضی از مردم دروجود این خدا شک می کنند. طبق یک تعریف دیگر ، فعل خوب اخلاقی فعلی است که بیشترین مقدار خیر را برای عموم و در نتیجه برای خود فاعل به بارمی آورد . مور می پرسد اگر درموردی به منظور رسانیدن بیشترین مقدار خیر برای عموم ،لازم باشد که ما زندگی خویش را فدا کنیم چه چاره ای باید اندیشید؟ پاسخ او این است که در این حالت ، باید عقیده داشته باشیم که در زندگی آینده ( پس از مرگ ) به حد کفایت از خیرهایی برخودار خواهیم شد. آنگاه اضافه می‌کند: ولی مشکل این است که از کجا معلوم اصولاً ما زندگی آینده ای داشته باشیم و حتی از آن مهمتر برفرض آن که چنین زندگی‌ای داشته باشیم، از کجا می توان دانست آن زندگی چگونه خواهد بود ؟ این سطر است که باید گفت اخلاق در دورانی صعب ودشوار از تاریخ، بی‌کس نیز شده است . دست اورا از دست رفیقش مذهب گرفته اند و اما عقل وعلم هم که از نظر منطقی و علی القاعده نباید اخلاق تولید کند . و اگر هم با اخلاق همراهی نماید کارش بیشتر از نوع نقد و سنجش خواهد بود بمثل دانش زیست شناسی ، فیزیولوژی ، پزشکی و روانشناسی تجربی خواهد گفت که بدگمانی نتیجه ترشح بیش از حد هورمون هیپوفیز و یا هیجانات خشم آلود نتیجه پرکاری مزمن غده تیروعید است و تنها به صرف و عظ ونصیحت حل نمی شود اینک اخلاق ، تنها در راهی سنگلاخی و پر از مخاطرات مانده است ،چه باید کرد.
6-6 مذهب و اخلاق
در گذشته مذهب و اخلاق ،اغلب همدست و همداستان بودند، خصوصاً درشرق مثل هند و مصر و بابل وغیره آن ، همکاری بیشتر دیده میشود . دین ( ) در اوستا به معنی وجدان و دریافت روحانی انسان است و نیرویی است که آن را آغاز و انجام نیست و اهورامزدا در تن آدمی نهاده تا اورا از نیکویی و زشتی کردار خویش آگاه سازد . ادیان بزرگترین یاوراخلاق بوده اند به تعبیر «جیمز»دین منبع قدرت اخلاقی ( ) است. اروپائیان نیز در آنچه از سرمایه ای که خلق و خوی ومنش های پسندیده دارند ،و امدار تاریخ قرون وسطایی و مذهبی خویشند . اگوستین مقدس (استاد الهیات ) و قدیس توماس آکوینی ( حکیم آسمانی ) ، تعالیم کتاب مقدس را با اخلاق افلاطونی و ارسطویی در آمیختند. آیین مسیحیت بنیانهای استواری برای اخلاق در مغرب زمین پایه گذاری کرده که هنوز هم بسیاری در زندگی فردی و مناسبات اجتماعی خویش از آن هزینه میکنند . شش روز کار و یکروز استراحت ، احترام پدر و مادر ،حرمت قتل و دزدی و زنا و شهادت دروغ و حق همسایه از احکام عهد عتیق است. مسیحیت سربسر مشحون ازآموزه‌های بلند اخلاقی بدون پیچیدگیهای متافیزیکی است و مردم غرب در بسیاری اموراز جمله اقلا اخلاق مرهون تاریخ مذهبی خویش هستند بگونه ای که هم پروتستانتیسم و هم عصر روشنگری در خود غرب با واکنش‌هایی قابل ذکر از احیای دین روبروشد. نهضت تورع ( ) در آلمان به رهبری اشپنر ( ) و فرانکه( ) به خلوص عقیده تأکید ورزیدند. برادران مور اروپایی ( ) در چک و اسلواکی، کتاب مقدس را بعنوان تنها معیارو مرجع مطرح کرده، همت خویش را به احکام اخلاقی و مسیحیت عرفی مصروف داشتند « این گروهها»ازتزکیه نفس برای درک ودیدار روح القدس و تولدیدیگر یافتن وباززیستن و بازگشت به صفا و سادگی صدراولیه مسیحیت و قدرت دگرگونساز آن سخن می‌گفتند»
جان وسلی هر چند نظراً به نهضت اصلاح دینی تعلق داشت ولی عملاًطرفدار تعهد مسیحی عمیق بود به نظر او، محبت و ملاحظه اخلاقی ،ثمره باززیستن در مسیح و نفوذ روح القدس در احوال انسانی است وسلی همچنین در زمانه‌ای که لاقید اخلاقی رواج یافته بود بر ایثار اخلاقی فرد و آداب پاک زیستن وسلوک مستقیمی و سیمانه تاکید می‌ورزید او از اختیار انسان در طی استکمال نفس سخن می‌گفت.
در آمریکا موج عظیم احیای دینی اوایل قرن نوزدهم، تا اقصای مرزهای غربی پیشرفت ...واعظانی که در هوای آزاد یا در اردوگاههای موقت وعظ می کردند وروحانیانی که سوار براسب از روستایی به روستایی می رفتند و حدیث توبه ، توسل و تعهد نسبت به مسیحو رعایت موازین اخلاقی را همه جا می گفتند ،نهضت گسترده دعوت تبلیغ دینی که از اروپا وآمریکا در گرفته بود انجیل را به همه گوشه و کنار جهان رسانده بود.
الهیات نو ارتدکسی، همه شور و تعهد ایمان بود که پس از جنگ جهانی توجه بسیاری را به خود معطوف کرد وهنوزهم در اروپا و آمریکا شایع وبه شدت مطرح است. اگزیستانسیالیسم مسیحی پابپای سایر گرایش های اگزیستانسیالیستی، هم اینک درغرب نفوذ و تأثیر فراوانی دارد. قرنی که به پایان می رسد شاهد متکلمان دینی زیادی بوده است ، امثال پل تیلیخ آلمانی ( ، متولد 1886ـ1956)، که مردم را درپرتو تعالیم مسیحی به تجربه آشتی و رهایی از بیگانگان به دلبستگی واپسین وتعهد مذهبی فراخوانده و نوشته ها و نظزیاتشان انعکاس و پذیرش وسیعی داشته و داردمثالهای دیگر عبارتند از :امیل برونرسوئیسی( ، متولد 1889 )،کارل بارت سوئیسی( رودلف بولتمان آلمانی ( ، متولد 1884) و ...در اوایل این قرن حتی نهضتهای مذهبی محافظه کارانه و بنیاد گرایانه ( ) در میان بسیاری از فرقه های بزرگ پروتستان رونق ورواج دارد. آراء نوتوماسی ( ) ـ مثل ژیلسون وگاریولاگرانژ ـ نیز یکی از گرایشهای مذهبی حائز اهمیت به شمار می‌آمده است .
پس هنوز هم که است ، در غرب، مذهب و احیای گران دین و متکلمان آن مهمترین و پرطرفدارترین جریانهاو گروههای حامی «اخلاق »هستند . شاید ایمانوئل کانت برجسته‌ترین اندیشه‌گر غربی در دوره انتقاد بود که همچنان برربط وثیق اخلاق ومذهب تأکید کرد. به نظر کانت ، حس اخلاقی بشر( ) مستلزم باوربه خدا ، آزادی اراده و جاودانگی روح است . حیات اخلاقی ( ) آدمی با ایمان مذهبی اوپیوند می یابد . الزام اخلاقی انسان ( ) او را به یک اصل مسلم ( ) رهنمون می‌شود: خداوند متعال . عمل اخلاقی با این احساس همراه است که جهان مبتنی بریک نظام اخلاقی است هم مبداء حقیقی دارد و هم معاد حقیقی و انسان فاعل مختار است .
بعد از کانت در قرن 19 ، آلبرشت ریچل ( 1822ـ1889)به پیروی از وی ، دیانت را از وجدان ( ) انفکاک ناپذیر دانست و این که عبادت با خدمت به خلق و حسن سلوک جلوه می‌کند اگزیستانسیالیستهای مذهبی نیز با تأکید براین نکته که انسان بیش از آن که موجود داننده ای ( ) با شد، موجود مسؤولی ( ) است و محیط و موضوع دین و دیانت ، عمل قاطع و نیت صادق می باشد نه نظر پردازیهای انتزاعی ، در واقع بر ارتباط «مذهب و اخلاق » پای فشردند .
ایمان دینی مبانی اخلاق را استوار می سازد . در ما تعهدات بزرگ به وجود می‌آورد .آرمانساز و شوق انگیز وروح پروراست . جدیتی که ایمان مذهبی به جهان و زندگی می‌دهد بغایت تکلیف بار، دغدغه ساز، تعهد آور حساسیت برانگیز ودر نتیجه اخلاق خیز است ویلیام جیمز می گوید : « برای مردم ، مذاهب ، هر قدر هم که معانی مختلفی داشته باشد همیشه یک حالت جدی روح و فکر را در بردارد ... مذهب باوقار و سنگینی همراه است » در برابر این جدیت . جیمز روحیه دیگری را ذکر می کند « در فرانسه اصطلاحی دارند که می گوید که انگلیسیها آن را ؟ می گویند ( ولش کن ، کی بکیه ، سخت مگیر ) .
بدون تردید ،اخلاق با روحیه « کی به کیه » از آسمان زندگی انسانها غروب میکند گلزار فضیلت درزمین جدیت می‌روید .
معضل دیگر در امر اخلاق ، خود خواهی آدمی است. بایر ( ) و گوتیه ( ) تاکید می‌کنند که «دید اخلاقی دقیقاً و ذاتاً در این نهفته است که شخص ، خودگرایی ( ) و مراعات خویشتن صرف را رهاکند و آگاه باشد که بعنوان دلیل یا زمینه فعل خویش ، منافع و خواستهای همه را و در صورت حاصل نشدن کمال این مطلوب ، منافع و خواستهای لااقل بعضی از افراد غیر از خود را مورد توجه قرار دهد. آنها معتقدند که امتناع از مورد توجه قراردادن نفی جز نفع خویشتن دقیقاً در حکم آن است که انسان اصلاً در اندیشه اخلاق نباشد یعنی که غیر اخلاقی باشد » به قول هاکسلی ( 1825ـ1895) زیست شناس انگلیسی ، اخلاق به جای «خویشتن خواهی بی‌محابا » ( ) نیازمند «خویشتنداری » است «به جای کنارزدن یا زیر پا نهادن همه رقیبان، انسان می‌بایست نه فقط به همنوعانش حرمت نهد بلکه به آنان یاری دهد ...اخلاق انسانی نظریه و شیوه گلادیاتور وار زندگی را طرد می کند».
مربیان اخلاق با این مشکل باید دست و پنجه نرم کنند که برای پیشرفت اخلاقی ، از انسانی که صیانت ذات و خودخواهی در طبیعتش ریشه دارد، پیوسته بخواهند که این خود خواهی را کنار بگذارد و بر خلاف جهت رود خروشان طبیعتش به شنا پردازد، حسد نکند ، بخل نورزد ، فداکاری و ایثار نماید، از سر عفو و اغماض در گذرد. و انتقام نگیرد ، دربرابر بدی ، نیکی پیش آورد ، برای آسودگی دیگران خود را به خطر و زحمت بیندازد ، برغم میل و منافعش داد پیشه کند و... ایمان مذهبی می تواند در حل این مشکل ، مربیان اخلاق را یاری برساند، چرا که مذهب بدون این که « خود مادی و غریزی » آدمی را نفی کند آن را از جانب برین ، بسط و امتداد و اعتلا میدهد وبرای او درمتن هستی خویش ، خود معنوی وروحی متعالی‌تری نشان می دهد فرد مؤمن باور دارد که موجودی صرفاً مادی و جسمانی و با مرگ فانی نیست او استعدادی معنوی، قدسی و عظیم در خود می‌یابد، گوهری روحانی که نفخه‌ای از روح خداست. خویشن خود را فراتر از نیازها و انگیزه‌های مادی و عادی می‌بیند بلکه تجربة اصلی «بودن » و شکوه حیات انسان را در نیازهای و انگیزه‌ها و آرمانهای روحانی و معنوی می داند. در این صورت حس کامیابی، برخورداری و صیانت ذات آدمی نیز تعریف مجدد می‌شود ودر نتیجه فردی نیز که در جستجوی خوبی و فضیلت واخلاق است به یک معنی به خود و خویشتن می اندیشد و نفع و صلاح و بهره مندی خویش را می طلبد .کسی که از دسترنج خویش بذل و بخشش می کند در واقع از بخشی از هستی خویش می کاهد و به بخش دیگری آن می افزاید ، هر دست که می دهد هماندست می گیرد از مرتبه فرودین برای مرتبه فرازین هزینه می‌کند. کسی که فداکارانه به مردم خدمت می نماید از یک نظر « کار خود می‌کند نه کاربیگانه » . او خویشین خویش را اعتلا می‌دهد و از احساس کامروایی و پیروزی خویش در سرور وابتهاج و شور و نشاط به سر می برد.
ایمان مذهبی تلقی انسان را از «خود» ، حیات و لذت و نفع دگرگون می سازد و انگیزش‌های درجه چندمی در او پدید می آورد . « من»‌ فقط بدن مادی و نیازهای و انگیزه‌های فیزیولوژیک و طبیعی نیستم نیازها و انگیزه های متعال تری دارم زندگی فقط در لایه های سطحی و مادی آن تعریف نمی شود بلکه مغز و معنی و باطن لطیف ترو ظریف‌تری دارد ( حیات طیبه ) . در ادامه زندگی کوتاه دنیوی ، زندگی جاودانه اخروی هم هست و علاوه بر تمتعات مادی و ظاهری ، لذات و منافع برتر و والاتری هم وجود دارد. فرد مؤمن باور دارد، این حیان بازی نیست و رازی دارد، که پوچ و عبث نیست برحق و به عدل و هدفدار و معنی دار است . حساب و کتاب وروز بازپسینی هست . هستی و حیات امتداد داردو ما در این دنیا آزمایش می شویم . مرگ و زندگی آزمونی برای گل کردن ، شکفیدن ، ارزش و فضیلت آفریدن است. تندرستی و بیماری ، ناداری و دارایی ،رنج و آسایش ، محرومیت و برخورداری همه حکمتی دارد هرکس در کار و بارخویش و با امکانات و عدم امکانت خود امتحان وابتلاء می شود . خداوند راه فجور و تقوا را برایمان آشکار ساخته به ما قوه تمیز و استعداد اراده نمودن داده است و ما در برابر او مسؤل ، متعهد و مکلفیم . سرنوشت اخروی ما بستگی به سرگذشت دنیوی ما دارد و به این که از این معبر و صراط دنیا ، چگونه به شایستگی و نیکی و پاکی بگذریم و زندگی این جهانی را مزرعه پرثمر آخرت کنیم و شخصیت خود را بسط و توسعه و اعتلا دهیم .
ایمان مذهبی ، نیازها، عشقها و دلبستگی ها را ارتقاء می دهد ( نیک‌بازی ) اسباب بازیها را از کودک می‌گیرد و به جای آن هدفها و آرمانهای بزرگتری مطرح می کند ، ما با مذهب به بلوغی متعالی می رسیم .
ایمان دینی هستی را نیز تعریف مجدد می نماید و نکته اصلی همین جاست . هستی سرد و خاموش نیست ، انفجار کور و اتفاق بی معنی نیست ، به احتمال روی نداده است . عظمت و حقیقتی دارد که ما را به خشوع فرا می خواند . فرد مؤمن باور دارد که این جهان حقیقت و مبداء داردکه عین کمال و دارای اسماء حسنی و ذوالجلال و الاکرام است ، همه علم و عدل و رحمت و جمال است . اوخود را در محضر و حریم کبریایی حق احساس میکند اگر اوخدای غیب الغیوب را نمی بیند خدا اورا می بیند نه خدا ، نه فرشتگان ، نه ملکوت آسمان ، نه آخرت و نه گوهر غیر مادی انسان ، هیچیک به چشم ظاهر دیده نمی‌شود و شکوه دین در ایمان به غیب است که سربسر راز و رمز است وهر چه از آن بگوییم نمودو غاری بیش نیست. باری در محضر خدا ، برای مؤمن ادب و فروتنی و آزرم و حیا دست می دهد، هیبت و خشیتی همراه با عشق و محبت ، در برابر کرنش ، پروا و پرهیز می کند ، خاضع می شود و فقط خواست و رضایت اورا می جوید . آن آفتاب که در آسمان زندگی پرتو بیفشاند یخهای منجمد خود خواهی ذوب میشود و به دریای بیکرانه انسانیت ،فضیلت ، حقیقت و زیبایی می پیوندد.
قطره دریاست اگر با دریاست. ورنه او قطره ، و دریا دریاست ویلیام جیمز می گوید «وقتی ما رابطه محبت بین خود و الوهیتی را که پدیدآورند این جهان است حفظ کنیم ترسها و خود خواهیهای ما از میان رفته جای آن یک آرامش و صفای باطنی عجیبی برقرار می‌شود. اگر فطرت و سرشت ما خود خواهی و حسادت باشد اعتقاد به عظمت و کبریایی خداوند و این که بزرگی فقط شایسته ذات اوست خودخواهیما را فرئ خواهد کرد. بدین ترتیب در حالی که بسیاری از مربیان اخلاق می‌کوشند تا مشکل خودخواهی بشر را پیوسته از پیش پای اخلاق دفع کنند ایمان برسر آن است که اساساً مشکل خودخواهی را « رفع »نماید یعنی صورت مسأله را بکلی دگرگون سازد . برای یک فرد مؤمن ، اخلاقاز عینیت و اعتبار خاصی برخوردار خواهد بود نه ذهنی است ونه صرفاً عواطف ، احساسات و یا امریه های شخصی یا قراردادهای خشک و خالی اجتماعی ، نه شهود مبهم، نه منحصر و محصور در سعادت ، لذت و سودمندی این جهانی ، نه سربسر برای تحریک و تأثر و بمثابه وسیله و ابزار ، و نه از باب استعاره و مجاز .
تعلیم و تربیت سالم مذهبی می‌تواند به اخلاق بشر خصوصاً در لحظاتی بحرانی، سختی و دشواری یاری برساند و اصلاً به آن، معنی و مفهوم بیشتر، و لطف و طراوتی دیگر بدهد، گروه های کور تئوری کش را بادم مسیحایی « ایمان » بگشاید و بعد و بردش را در فراسوی این جهان به پس از مرگ و جهان بازپس بگستراند .
از نظر «اخلاق دینی » تمام و کمال انسانیت بسی بیشتر از واژه های مثل فیلسوف ، مکتشف ، مخترع ، ابزار ساز ، تندرست ، تنومند ، خوش اندام ، توانگر ،آسوده ، فرهیخته و هنرمند است تعریف انسان در حیوان ناطق یا مدنی و سیاسی خلاصه نمی شود مرز آدمیت ، بسی دورتر از خرد ، دانش ، هنر ،اخلاق و ترقی دنیوی و عواطف عادی است . سعادت کامل بشر فراتر از سعادت فردی و اجتماعی دنیوی ، در سعادت اخروی و خسارت ومحرومیت بزرگ ، خسران و حرمان عالم دیگر است .
نکته دیگری لازم به ذکر است : اخلاق به زبان حال می‌گوید: الگو، الگو. فریاد برمی‌آورد که صدای اعمال از صدای الفاظ بلندتر ، رساتر و پرنفوذتر است . انسان بیش از این که تحت تأثیر مفاهیم و مقولات اخلاقی قرار گیرد ، از الگوهای رفتاری‌اند می‌پذیرد. اسوه‌های عینی مقدسی که در مذهب هست می‌تواند هنجارها، ارزشها، سجایا و فضایل عالی و منش‌ها وکنش های بلند انسانی را بسط و گسترش دهد . انبیاء و ائمه معصومین (ع) بطور اخص و همه صدیقین، قدیسین، زهاد ، عرفا، اولیا و اهل ورع و تقوا، الگو ها و سرمشقها ونمونه‌های عالی پرنفوذی برای مؤمنان هستند. از سنت و سیره شگفت انگیز معصومین (ع) که بگذریم، نگاه پاک یک روحانی اصیل مذهبی، ساده زیستی، قدرت روحی، وارستگی اخلاقی ، مناعت طبع، عزت نفس، صفای باطن، عظمت شخصیت و مناسبات فضیلت آمیزش در جامعه ، جانها را تکان می دهد ، دیدار او مردمان را به مبدأ و معاد و ارزشهای ماورایی متذکر می‌سازد و خاطره پیامبران خدا را در یادهاو قلبها زنده می کند و سخنانش چون از دل برمی خیزد لاجرم بر دل می نشیند . هر چند که اینان همواره نادرو کمیابند ولی میدان تأثیرشان، بسی گسترده است . حاملان راستین پیام معنوی دین و رسالتهای انسانی و اجتماعی آن در اینجا و آنجا و برهه‌های تاریخند و با همه سادگی و بی آلایشی ، فرمانروایان بی رقیب قلبها هستند.
7ـ مذهب و علم
1-7 تفاوت منطق ایمان و منطق علم
ایمان کارو بارش ، غیر از علم است موضوع ،روش ،زبان و هدف دیگری دارد. ایمان با همه فحوای معرفتی خود، دراصل ، رویدادی روحی و انگیزشی درونی است . در قصه شورانگیز ایمان ، نخست دل می‌گردد، می‌چشد، احساس و تجربه می کند و آنگاه عقل می کوشد تا توضیح دهد و ترجمه و تعبیر کند و در این راه از معلومات زمانه و دانش روزگار استفاده می نماید . مثلاً بعد از ایمان به غیبت و خدا ، نوبت برهانهای مختلف خداشناسانه میآید یکی از راه نظم طبیعت ، دیگری از راه تحلیل های منطقی تر و فلسفی تر. ولی همه این براهین ، ترجمه‌هایی هستند که اصل آن به زبان دیگر است ( زبان ایمان) و اغلب ترجمه‌هایی نارسا و ناقصند. ماهیت علم ، شک آلودگی، نسبیت و انتقاد است ولی ایمان ازا فق باورهای روشن طلوع می‌کند و نوری از یقین و اطمینان میپاشد البته ترجمه ها و تعبیرها یی که از ایمان به دست داده میشود ( معرفتهای دینی مردمان) در تطور و تحول تاریخی میباشد . تأثیر پذیرند ، علم آلود، زمان آلود ، مکان آلود و فلسفه آلودند . رنگ و بوی محیط ودوره تاریخی دارند. گونه گونند . اجتهادها، تعبیرها و فهم مردمان در ان دخیل بوده است . انتقاد پذیرند و قابل چون و چرا، و گفت و باز گفت های روش شناسانه و پژوهشگرانه . ولی اصل ایمان برای اهل ایمان ، قاطعیت و اعتبار دیگری دارد و حرف آخر را می‌زند. ایمان سرسپاری به حق تعالی است . دلبستگی و تعهد است . احساس و تجربه ای قلبی است که با مشق و تمرین و تعلیم و تربیت راسخ تر میگردد.
ایمان دینی احساسی مستقلی است ، زبان خاصی هم دارد. زبان ایمان گزارش و توصیف علمی نیست ، زبان حمد و ستایش است . زبان صرفاً ناظر نیست عامل نیز هست . زبان تعهد و تقدیس ، تسبیح و پرسش است ،زبان تحلیل و استدلال ناظرفارغ البال و برکنار و بی شور و حال نیست ،زبان عاشقی با احساس است. منطق باورداشتن و اعتماد است ، منطق اعتماد به مبدأ و معاد؛ اصول و احکام و ارزشهاو دل بستن به الگوها و راهنمایان است منطق تصمیم های استوار است . چارچوب معنوی دین اساس زندگی متدین را خط و جهت می دهد تعیین تکلیف می کند واو خود را در همه حال به دست ارزشهای مقدس می‌سپارد .
اهل ایمان، زبان و منطق همدیگر را ( در مراتب مختلف ) می‌فهمند و با وجود همه گفتگو های کلامی ، در نهایت ، به مسلمات کم و بیش مشترک برمی‌گردد ولی دیگران از زبان آنان کمتر سر در می آورند . مؤمنان اگر بخواهند با دیگران زندگی کنند ( که گریزی از آن نیست ) باید بکوشند تا می‌توانند ایمانشان را به زبانهای عمومی تر ، همگانی تر و عادی تر ترجمه وتعبیر کنند ( مثلاً به زبان فلسفه و علم ) و از چون و چراهای دیگران در باره آن ترجمه‌ها و تعابیر، برنیاشوبند و از تقدس متن اصلی ( که خود در پر تو آن زندگی می‌کنند ) برای تحمیل ترجمه ها و فهم های خویش ، بهره برداری ناروا نکنند.
زبان دین ، زبان هدایت مؤمنان است . زبان فلاسفه ، متخصصین و سیاستگزاران نیست . البته اینان نیز فقط از آن حیث که قشری از مردمند می توانند با منطق ایمان ، اهتداء پیدا کنند اما عرصه علم و دانش و تخصص و سیاستگزاری اجتماعی و مدیریت اجرایی را زبان دیگری است . در علوم نمی‌توان به ایمان استناد کرد .بلی از ایمان میشود استفاده کرد ولی با ایمان ونمی‌شود اثبات و بدان استناد کرد . علوم و تخصصها، روشها و ضوابط خاص خودشان را دارند . آنجا ابزارهای سنجش و آزمون ، شاخصها، ملاکها و بگو مگوهای منطقی دیگری می باید. حکمرانی و مدیدیت اجرایی نیز براساس قرارو مدارها و رضایتها عمومی تر و همگانی تر، با تخصص‌ها و کارشناسی‌های علمی وتجربی، مطابق عرف مخصوصی چون انتخاب آزاد ، رقابتهای حزبی ، اکثریت پارلمانی، شوراها، و کمیته های مردمی ، و سرانجام با جمع آوری اطلاعات ، پردازش آن ، برنامه ریزی ، پیش بینی و کنترل ، وبا پلیس و قوای مجریه برگزار می شود . دراین زمینه ها نیز ( خصوصاً درجوامع مذهبی ) می توان از ایمان و هدایت دینی و فرهنگ مذهبی استفاده بهینه کرد ولی با حفظ قلمرو ها و مرزها .
2-7 علم و دین ( خلط مسائل و تعارضات )
در تاریخ بندرت اتفاق نیفتاده که بین مسائل علم و دین خلط مبحث شده و تعارضات دامتگستری بین ان دو پدید آمده است . از یک سو رجال مذهبی ( و منتحلین به آن بدون صلاحیت و توانایی به دخالتهای ناروا در ساحت علم دست یازیده اند و از سوی دیگر، اصحاب علم و منتسبان به آن ، حریم ، مرز و تفاوت آندو را ناپدیده گرفته اند .در بخشی از تاریخ قرون وسطا ، کلیسای مسیحی غرب به حریم علم و خرد و اندیشه تعرض نموده و سلطه جسته است و تعصب دینی رواج داده است به گونه ای که حتی گاهی تحقیقات و پژوهشها ملزم بودند که در چارچوب مسلمات و مقبولات کلیسا ، صورت پذیرند! انگیزیسیون تفتیش عقایدی که کلیسای کاتولیک رومی به راه انداخته بود، بعدها با خطوط درشتی در کتب تاریخ نوشته شده واحساس هر آدمی را جریحه دار میکند.
در قرون وسطا ،تفاوت علم ودین، موضوعات وروشهای آندو، و استقلال وتمامیت هر یک ، بطور کامل رعایت نگردید. برخی از اولیای دین ، از اذعان به این حقیقت سرباز زدند که دانشمند ( هر چند خود فردی معتقد به مذهب باشد ) در تحقیقات و گزارش های علمی ، نمی تواند بجای تجارب حسی و روشهای پژوهشی علمی ومنطق تحقیق ، به مبانی و نصوص دینی استناد جوید . عالمان دین نمی‌بایست درمسائل و موضوعات علمی (مثلاً هبأت کپرنیکی ) دست میبردند مگر اینکه علاوه بر «علم دین » به تحصیل علم روزگارشان پرداخته باشند که در آن صورت نیز لازم بود مرز بین دو نوع کار متفاوت رانگه میداشتند ( کار و زندگی دینی ـ کارو پژوهش علمی ) .
تعرض ارباب دین به تمامیت و استقلال « علم و عقل »، بدگمانی یا بی‌مهری اهل علم و روشنفکری الا و اصحاب دائرةالمعارف را در عصر روشنگری نسبت به دین برانگیخت و چنین شد که در برابر « عصر ایمان » ) عصر خرد ( ) ( پدیدآمد و مردمان یک چشم وتک ساختی ،از تک نگری قرون میانی به تک نگری سده‌های هیجده و نوزده در غلتیدند. خلط مسائل علم ودین محصور به یکی دو تا نیست . گاهی اهل ایمان خداوند متعال را در خلاء ها وشکافها و مجهولات علم جستجو می کنند ( ) و گاهی اهل علم، براثر غرورسبب‌دانی، روح لطیف عجز و حیرت را از دست میدهند وبا استناد پیشرفت علم و یافته شدن علل مادی و ساز و کارهای طبیعی یک یا چند پدیده ، خدا را انکار می کنند و خداوند رخنه پوش یک گام دیگر عقب می‌نشیند ( سبحانه و تعالی عما یصفون ) . یکی خدا را در استثناها و بی فاعدگیهای نظام طبیعت ، و دیگری در گذشته های دور زمان و آغاز آفرینش یا در آنسوی مکان فیزیکی و در مکانی بلند تر می جوید و آن یکی فاش میکند که در نظریه های علمی مربوط به سابقه جهان مادی نیازی به فرضیه خدا نیست یا در فضا و زیر چاقوی جراحی خبری از خدا نبود! در حالی که نه الهیات یک فرضیه یا جهان شناسی علمی است و نه خدا در عرض و از نوع علل و اسباب مادی. انبیاء (ع) نیز دست تدبیر الهی را در نظم عادی طبیعت دیده اند ( آن قدر که گاهی در آن روز نیز برخی از اسباب طبیعیش برای مخاطبان انبیاء معلوم بود ) و نه فقط در بظاهر استثناهای آن.
در قرن هفدهم رابرت بویل خدا را با تشبیه ساعت و ساعت ساز اثبات کرد و در قرن هجدهم دیوید هیوم در آن تشکیک نمود . متکلمانی ، خدا را با « حدوث زمانی » جهان اثبات کردند و فلاسفه ای با تعاریف تازه تر از حدوث و قدم ، اساساً حدوث زمانی جهان را بی معنی دانستند و خدای متکلمان یک قدم عقب نشینی کرد ( سبحانه م تعالی عما یقولون ). فقهایی ،معاملات دوره شبانی را در دوره صنعت و فرا صنعت بعنوان احکام ثابت اسلامی عنوان میکنند که میتوان با آن برای اقتصاد امروز برنامه ریزی نمود و کارشناسان و متخصصینی به نام « علمی بودن اقتصاد» ارزشهاو کمال مطلوب اسلامی را دز مناسبات اقتصادی بشر ، به فراموشی می سپارد و از نقش ایمان در این عرصه غافل می‌ماند. در مدیریت روانشناسی ، سیاست و شؤون دیگر نیز همین داستان تکرار میشود. تاریخ علم و دین ، از سوء تفاهم بین آن دو حکایت دارد.
3-7 معادله علم و دین
علم و دین در موضوع ، مسائل ، روشها، زبان ومقاصد باهم‌تفاوت دارند وهر یک مربوط به سطح و ساحتی از معرفت بشری است ولی اصولاً نسبت به هم مانعه الجمع ومتزاحم نیستند چه مانعی دارد که فرد مؤمن بگوید من طبیعت را با همه سازوکار های مادی آن ، فیض و جلوه ای از حقیقت ماورایی میبینم ونظریات علمی را کوششی لازم برای بیان چگونگی آفرینش الهی می دانم . چه مبنای منطقی به یک پژوهشگر علم اجازه می دهد که از جهان شناسی‌های جزئی، جهان بینی دربیاورد تا چه رسد به جهان بینی مادی و الحادی ؟
مگر نمی شود که بیمار ، هم به پزشک برود و هم دست نیاز و نیایش به درگاه رب جلیل برد ؟ و یک کشاورز ، هم اصول آبیاری و بهسازی خاک را بداند و هم توکل به خدا کند و برکت از خدا بخواهد و کار خویش را عبادت تلقی کند؟چرا نمی توان هر یک از مفاهیم علم و دین را در ساحت خود دیدو استقلال و تمامیتشان را پاس داشت ؟ علم انسانرا بصورت یک ارگانیزم ، بیوشیمیایی و فیزیولوژیک وروانی می کاود و دین از روح و نفخه الهی سخن می گوید .علم ،اراده آدمی را با ملاحظات روانشناسی و جامعه شناختی و غیر آن تعریف می کند و مورد چون و چرا قرار می‌گیرد ولی دین براختیار تأکید نموده و مسؤول ومتعهدش می داند . دین ، انسان را به سوی هدفهای بلندی برمی انگیزد و علم روشها و لوازم و ابزارها را به دست می دهد و چگونگی آن را تشریح می‌کند دین، انسان را به سوی هدفهای بلند برمی‌انگیزد وعلم، تجربه و تحلیل. علم با علم نفی می شود . برای نقد علم باید به علم توسل جست . اما بحثها و نفی واثباتهای دینی هم منطق وکلام خاص خودرا دارد. نه پژوهشهای عملی را می توان با اعتقادات مذهبی اثبات کرد ونه حرفهای دین و کاربرد زبانی دین و مفاهیم و مقولات دینی، بلحاظ علمی ، تحقیق پذیرند. مطالبی که درباره آسمان ، زمین ، گیتی و پدیده های طبیعت و بدن انسان ( استطراد او نه بعنوان مقصد و مراد اصلی ) در متون دینی آمده ، نباید جانشین تئوریهای علمی و یا رقیب آنها انگاشته شود آنها با هدفهای خاص دینی مثل بحث در مبداء و معاد و مقاصد تربیتی و معنوی حاشیه رفتن های مفید دراثنای سخن اصلی در لابلای وحی بیان شده و نوعاً متناسب با قالب فکری وکل معرفت وتجارب علمی و دانش آن روزگار و در حد ادارک بشر آن روز و به زبان او و در حد فهمش بوده است و نباید با استناد به ظواهر آنها ،به جدال دانشمندان فیزیک و زیست شناسی و روان شناسی و …رفت یا آنها را با فرضیات علمی زمانه ، تطبیق قطعی کرد ( مثلاً سماوات سبع را روزی با هیأت بطلمیوس و روزی با نظریه لاپلاس تفسیر نمود).
باید گذاشت علم آزادانه و بااستقلال و روشهای خاص خود ودر قلمرو محدودش ، پیش رو او دین نیز در حریم خویش محفوظ بماند دین نباید خود را با تئوریهای علوم درگیر کند و علوم نباید پارا فراتر زحد خویش نهند منطق علم فایده علمی و قدرت مادی . علم، طیبیعت را برای انسان کنترل می کند و دین ،نفس انسان را . یکی از چگونگی میگوید و دیگری از جدایی: یکی از ظاهر محسوس و دیگر از باطن و غیب یکی تردید می‌آفریند و دیگری باور می‌ده و یکی از جزءهای متحول سخن می گوید و دیگری از کل ثابت، یکی از کثرت و دیگری از وحدت، یکی از واقعیت خشن و دیگری از حقیقت پاک و منزه و تعالی . یکی ازمی دانم های نسبی و دیگری از آن « نمی دانم چه » پررمز و راز و مطلق.
البته علم ودین می‌توانند هم سخنی نیز داشته باشد. ایمان مومنان در پرتو خردمندی ، آگاهی و علم و دانش و تجارب بشری ژرفا و فایده زیادی پیدامیکند و از سطحی نگری ، خرافه ، خیال ، وهم ، پندار ، ابتذال ، جمود و جهالت مصون می ماند و گرنه آلت تحجر و تعصب و عامل رکود و انحطاط و عقب ماندگی میشود. مؤمنان میتوانند از یافته های خرد و دانش در تفسیر و تعبیر روشمند حکمتهای ایمانی و مفاهیم دینی مدد بگیرند از معرفت علمی و فلسفی روزگارشان تغذیه کنند و علم را در دین هضم و جذب نماید از پیشرفت علوم و فنون و ابزارها در دین پژوهی و مباحث کلامی ، فقهی ، تفسیر متون و بررسی های دینی مربوط به تاریخ و سنت و سیره و حدیث و درایه و رجال و غیر آن به درستی بهره برداری کنند . با زبان روز و منطق روزگار پیام دین را ترجمه کنند و هدایتش را بگسترانند و پرچم دعوت و رسالات الهی ر ا برافراشته نگه دارند.
در رابطه میان علم و دین باید مرزها را شناخت ، حریم ها را پاس داشت ، به تفاهم و همزیستی ودادو ستد و مشارکت متقابل اندیشید ، بلند نظری نمود ، روشمندانه سخن گفت ، جانب تساهل و مدارا گرفت . باید بین اهل دین و اصحاب علم به داداو انصاف وداوری کردو وقتی علم مغلوب می شود صدای آزادی و استقلال دانش و پژوهش را سر داد و نغمه خردمندی و چون دین مقهور می گردد منادی حرمت ، قداست و ارزش و استقلال دیانت بود.
آیا موقع آن نرسیده که علم و دین بر سوء تفاهمات گذشته خویش فائق آیند؟ به قول اینشتین ، پیش از این فیزیک و علم کلاسیک از علم عینی مطلق در فضا و زمان مطلق دم می زد و در نتیجه با دین و گزاره ها و ارزش هایش غرور آمیز برخورد می کرد ولی حالا دیگر می پذیرد که عم خود امری عینی ـ ذهنی است و نه عینی مطلق . به قول نیلس بور ، امروز علم نیز مجبور است از تمثیل و نماد و تعبیر استفاده کند و دیگرداعیه آن را ندارد که موضوع شناسایی خود یعنی ماده را بيواسطه می‌بیند، متقاعد شده که حتی حقیقت ماده ، از چشمها نهان است ! و علم تنها با رمزهایی از آن سرو کار دارد. بنابراین انصاف می دهد که دین نیز از آن حقیقت ماورایی که خبر می دهد نمی تواند جز از تمثیل و آیه و مثل سخن بگوید و تنها راه این است که مجاز را قنطره حقیقت نماید و به قول هایزنبرگ در جایی که علم و تکنولوژی از مفاهیم مثل «بی نهایت » در بیان روابط ریاضی استفاده می کند چرا دین از خدا و روح ولایتناهی سخن نگوید ؟ خداوند جل و علا ، آن بی نهایت بزرگی است که دین برای تبین معادلات و روابط هستی ، برآن تأکید می ورزد.
4-7 یاریهای دین به علم
( نقش مذهب در پیشرفت دانش، آموزش ، پژوهش و فن آوری ) بعضی ها آنگاه که سخن ازیاریهای دین به علم می‌رود می‌گوید آری دین فقط دردوره‌های نخستین تاریخ به کارتبین جهان آمد نیازهای ذهنی آدمی را برآورد و اورا به مرحله تعقل فلسفی و سپس توصیف علمی رسانید و باز نشسته شد، اما نه ، دین پدر بزرگ مرحوم علم نیست و می‌تواند همراهی مساعت آمیزی با علم داشته باشد.
به نظر محققان و مورخان جدیدتر غربی، مسیحیت در برآمدن و بالیدن علم جدید یاری‌های مهم ( هر چند غیر مستقیمی ) رسانیده است. مثلاً اعتقاد مسیحی به خداوند حکیم سبب شده که در هر چیزی حکمتی جستجو شود و جهان ، حکیمانه ، سامان مند ) (و قابل فهم و مطالعه )( تلقی گردد و به تعبیر رابرت کوهن برای گشودن راز و رمز قوانین طبیعت کوشش به عمل آید. آلفرد نورث وابتهد می‌گوید ایمان به امکان علم که از دیرباز در تکوین و تکامل نظریه علمی جدید دخیل بوده ، اقتباس ناخودآگانه ای از الهیات قرون وسطاست همچنین اعتقاد به توحید، اقتضاء دارد که نیروهای طبیعت به مقام الوهیت نرسد و جهانی که موضوع پرستش نباشد لاجرم موضوع مطالعه وتحقیق می شود . نیز در سفر پیدایش به انسان صریحاً امتیاز حکومت برسایر مخلوقات داده شده است و علم اسباب آن را فراهم می آورد بنابراین طبیعی است که مطلوب انگاشته شود .ارزش دینی خدمت به خلق هم موجب گردیده که مسیحیان علم را به فال نیک بگیرند چرا که با استفاده از آن میتوان به تندرستی آسایش وبهروزی بندگان خدا کمک کرد. ارزش معنوی کار و کوشش درنزد پروتستانها و ثواب فایده رسانیدن به بندگان خدا تأثیر زیادی در پیشرفت علم داشته در انگلستان که نقطه عطف انقلاب علمی بود از هر ده نفر اعضای انجمن سلطنتی ، هفت نفر پروتستان بودند بسیاری از اهل ذوق از رجال فعال کلیسا و بسیاری از روحانیون یا مشوق اشتغالات علمی یا خود مشتغل به آن بودند مدارس پروتستانها درسهای علمی را در برنامه های رسمی خویش گنجانیده بودند. به تعبیر رابرت مرتن ، آیین پروتستان با تدوین ارزشهای اخلاقی ، نادانسته به پیشبرد علم جدید کمک کرد و به تعبیر برناردباربر پروتستان‌ها برآن بودند که فرد متدین با شناخت طبیعت به معرفت خداوند نا یل می شود علم شالوده محکمی برای ایمان به دست میدهد و وسیله‌ای برای کارهای عام المنفه نیز می باشد دانشمندان انگلیسی قرن هفدهم همه مردانی دیندار بودند گالیله کاتولیک معتقدی بود و بین عقاید علمی ودین خویش تعارض نمی‌دید به نظر او هم کتاب مقدس و هم آیات طبیعت هر دو کلمه ا... هستندرابرت بویل برای علم یک رسالت دینی قائل بود که اسرار صنع بدیع الهی را باز می‌نماید بیشتر دانشمندان علم با نوعی حرمت و خشوع معنوی در پیشگاه خدا به تحقیق علمی می‌پرداختند نیوتن در کتاب نور شناخت ( ) از حقیقت غیر جسمانی ( )و حی وحکیمی سخن گفت که در آفرینش چشم برهمه علم مناظر ومرایا احاطه داشته است . کرسی موریسن ، شارل اوژن گی و لوکنت دنویی از فیزیک، زیست شناسی و ریاضیات و حساب احتمالات ً برای اثبات خدا مدد گرفته‌اند کپلر سر انگشت تدبیر و هدایت الهی را در طبیعت مشاهده کرده است .
انیشتین از مطالعات فیزیکی خود به یک « نمی دانم چه ای » می رسد و خدایش می‌نامد. و اشاره به نسبیت علم آن را از غرور در برابر دین باز می دارد پیشتر سخنان او، نیلیس بورو هایزنبرگ را که فیزیکدنان برجسته معاصرند نقل کردیم. بزرگان دیگری نیز هستند مثل پوانکاره ، ادینگتون ، ماکس پلانک و... این شمه‌ای درباره غرب و مسیحیت . اما داستان اسلام بسیار شگفت انگیزتر است . و اسلام وقتی ظهور کرد که عرب حقیقتاً در جهل و نادانی به سر می‌برند به گونه‌ای که تاریخ نگاران تعداد باسودان شهرهایش را کمتر از انگشتان دست دانسته اند اما دعوت این دین به خواندن ، نوشتن دانستن خرد‌ورزیدن و اندیشیدن سبب گردیده که جهش عظیمی در میان عرب پدید آمد. و در ادامه همین تحول مبارک بود که تمدن درخشان اسلامی تکوین یافت از ن ظر اسلام علم از اسماء الحسنی و صفات کمال حق تعالی می باشد و بهرمندی از علم ، گرفتن خلق و خویی ازخداست رمز خلاقیت الهی انسان در قران علم به اسماء و نمودهای هستی دانسته شده ، خداوند خود معلم انسانها بوده و میخواهد برای آدمی آنچه را نمی‌داند یاد دهد پیغمبران خدا نیز به روایت قرآن در هزاره‌های نخستین تاریخ همواره به تعقل فراخوانده، انگشت روی جهالت مردم گذاشته ‌اند به تعبیر علی (ع) گنجینه های خوء بشری را برانگیخته‌اند. انبیاء جهان بینی های بسته اساطیری و اعتقاد به ارباب انواع را با توحید گشوده اند به جای پرستش نیروهای طبیعت به پرستش خدای منزه،‌متعالی و برتر از اوهام دعوت کرده اند وقتی نیروهای طبیعت مورد پرستش نباشد موضوع مطالعه می‌شود همه پدیده ها آیات وجلوه های حق تعالی هستند و شناخت بیشتر آنها ،دیدن شگفتیهاو رازهایشان معرفت انسان را به خدا بیشتر می کند و تدبیر وتصرف ربوبی را بهترمی‌نمایاند. به استناد قرآن، پیامبران مردم را به مطالعه طبیعت ،تاریخ و انسان تشویق ، و به مشاهده ، نظر سیرفی الارض، تدبر، تفکر و تعقل توصیه کرده اند در روایات ،ا دریس که ازاقدم انبیاء خداست به علت کثرت درس ودراست کتب ، چنین نام گرفته واونخستین کس دانسته شده که به قلم خط نوشت ، لباس خیاطی کرد و خداوند برایش علم نجوم ،حساب و هیأت آموخت .
اسلام عقل را ملاک ونیز حجت ( حجت باطنی در کنار حجت ظاهری ) :
انبیاء و ائمه (ع) قرار داده است ، به شناخت زمان تأکید کرده، علوم ،فنون و صنایع گوناگون را برای سعادت دنیا و آخرت لازم دانسته ودر روایات ، نام بسیاری از آنها مثل کشاورزی ، گیاه شناسی ،دارسازی ،معادن ،آب شناسی ،پزشکی ، بافندگی چرمسازی و... یک به یک با موضوع گیری مثبت برشمرده شده است . اصلاً دانشجویی ، فریضه‌ای بر زن و مرد اعلام گردیده هر چند که لازمه اش رفتن به چین باشد آنهم از گهواره تا گور، اسلام کتمان علم را ممنوع و اظهارش را وظیفه دانسته ، برارزش تجربه پای فشرده ، از برهان و استدلال نیز جانبداری نمود. اقتباس علوم از دیگران و دگراندیشان را روا و بایسته اعلام کرده و به حفظ و نشر دانش فراخوانده است .
تعلیم و تربیت صحیح مذهبی جوانان را یاری میکند ،که برای خدمت و فایده رسانیدن به خلق وبه دست آوردن رضایت خدا، از سرمایه گرانبهای جوانی خویش ، در تحصیل دانش و کسب فنون و مهارت ها بهره بگیرند . از انواع تباهی و مفاسد اخلاق مصون مانده و نیروهای بالقوه خویش را درتحقیق و پژوهش و مطالعات علمی بگذرانند. یک جوان مذهبی ، بجای صرف وقت درامور بیهوده ( لغو و لهو ) ویا برباد دادن سرمایه جوانی در انواع اعتیادها ، بد آموزیها ،انحرافات ، بزهکاریها و آلودگیها ،به دانشگاه و کتاب خانه و آزمایشگاه روی میآورد . برای او علم و دانایی ، اولافی حد نفسه لذتبخش است چرا که براثر آن می تواند به راز رمزهایی هرچه بیشتر از عظمت هستی که سربه سر آیتی از یک حقیقت متعالی است پی برد دو دیگر این که دانستن می‌تواند موجب پاداش معنوی شود، نه تنها از این حیث که خلق و خویی از خدا ،رمز خلافت الهی ،خواسته پیامبران و کتب آسمانی و عمل به وظیفه شرعی است بلکه از این جهت نیز که وسیله ای اجتناب ناپذیر برای سود رسانیدن به بندگان خدا و تلاش برای آسایش و بهروزی آنهاست و...
یک جوان مسلمان ایرانی ، چون به تاریخ شرق اسلامی دلبسته است با احساسی از هویت شرقی و اسلامی ،و خاطره ای از تمدن گذشته مسلمین و پریشانی از عقب ماندگیهای کنونی ، از روی رقابت با غیر مسلمین ،به تقلاو تکاپو ی علمی و فنی میپردازد .
یک جوان دیندار به علم تنها برای گرفتن مدرک و ورود به بازارکار و وسیله ای برای امرار معاش مادی خویش نمینگرد بلکه علم برای او « ذوقی معنوی » است . مورخین علم گفه‌اند اینکه با وجود تقدم زمانی مصر و بین‌النهرین در تاریخ تمدن و علوم ، بعدها یونان بود که نقطه عطف تاریخ علم گردید به این دلیل نیز می‌باشد که فرد مصری علم را صرفاً بعنوان وسیله و ابزاری برای رفع نیازهای عاجل مادی می‌دید چون نیل طغیان می‌کرد و زمینهای چین شده افراد به هم می‌خورد برای تعیین حدود زمینهای خویش به مساحت و هندسه نیاز پیدا می‌کردند برای کشتیرانی به نجوم و برای داد و ستد به ریاضی می‌پرداختند ولی در حدی که حوائج مادی خود را برطرف کنند و نه بیش از آن. ولی یونانی به خود علم بست و پیش رفت . برای فرد دیندار نیز علم صرفاً وسیله‌ گذاران زندگس مادی نیست بلکه آزمایشگاه برای او حکم معبد و علم درنظر وی نوعی تقدس دارد .
گذشته از این ، اعتقادبه خدا ،امید جستجو وکاوش و یافتن مجهولات را میافزاید . پژوهشگر خداشناس خودرا تنها نمی بیند الهامات و امدادهای معلم حقیقی را باور دارد و فکر را با ذکر و تفحص را با توکل در می‌آمیزد ( نقش شانس را در تحقیقات کسی انکار نکرده است ) در پایان اضافه کنیم که تربیت واخلاق مذهبی ،روابط استاد و شاگردرا با مهر ومحبت و فروتنی و صمیمیت در می‌آمیزد و در همه جوانب به سلامت محیط‌های آموزشی کمک می‌کن که برای تحصیل ،مطالعه وپژوهش لازم وضروری است .
8ـ مذهب ، جامعه شناسی و توسعه
جامعه شناسان واقع گرا، دین را بعنوان یکی از عوامل مهم وموثر برای حفظ نظام زندگی اجتماعی دانسته اند تالبوت پارسنز ( ) در اثر خویش ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ) توصیح می دهد که مسیحیت هم در گذشته ، جامعه وفرهنگ عظیم غربی را پدیدآورده و حفظ کرده و هم در پیدایش فرهنگ و جامعه مدرن و اقتصاد ، تکنولوژی و علم جدید نقش داشته است.به نظز وی « ساخت قانونی جامعه غرب » وامدار و مدیون نظام دینی در گذشته بوده و در قرن نوزدهم نیز مسیحیت هم به انقلاب آموزشی یاری رسانید هم علوم را ترویج دادو هم از معنویات دفاع کرد. فرد گرایی که مبنای دموکراسی است متأثر از ارزشی است که دین به انسان می داده است « مهمترین منشأ دموکراسی مدرن فرد گرایی مسیحیت است » همچنین خصلت تساوی طلبی و مخالفت با تبعیض وفقر شدید و بیماری ومرگ زودرس که در دین وجود دارد همه در ساختن دنیای جدید غربی اثر گذاشته و «مسیحیت زیر بنای پیدایش دولت رفاه عامه انسان دوست ( ) است ».
این دیدگاه ،نمونه ای از جامعه شناسی محافظه‌کار است و اما از نظر جامعه شناسی انقلابی نیز ارزش جامعه شناختی دین در الهام بخشیدن آرما نهای انسانی واجتماعی است. آلوین گولدنر ) ( ، استاد دانشگاه واشینگتن در دهه 1970 میلادی ، چون منتقد غرب است گرایش دارد که بیش از مدرنیسم غربی ، مارکسیسم را دارای ریشه عمیق در مسیحیت عنوان کند ، وی می‌گوید «نزدیکی زیادی میان دین ( هر دینی ) و رنج کشیدگیهای انسان وجود داشته است » اواز آلاسدیر مکین تایر ( ) نقل میکند که مارکسیسم را جانشین برحق تاریخی مسیحیت می‌داند پس به هرصورت که باشد شکی نیست که دین از عناصر مهم جامعه شناختی محسوب شده است . گولدنر می گوید : « مقدس ( ) در میان فرهنگ جای دارداما این که چگونه وارد آن شده است به شکل یک راز باقی می ماند .. خداوند به شکل نامرئی اما تواناو پراز زار در نظام اجتماعی استوار و پا برجاست ».
اعتقادات ، ارزشها و غایات دینی می تواند آرمانهای اجتماعی ، را زنده نگه‌ دارد بعنوان مثال عدالت اجتماعی، آرمان تاریخی همه انبیاء تکلیفی الهی تلقی می شود که اهل ایمان باید در پای آن تا نثار جان فداکاری کنند ( عدل از صفات خدا، اساس و بنیان آفرینش و از اصول مذهب ماست). دین مبلغ پر شوراخلاق و عواطف اجتماعی است . ادعیه و شعاعر و نیایش های مذهبی سربسر مشحون توجه به نیازمندان و گرفتاران و سرشار از اهتمام به مشکلات جامعه و الهام بخش رفع آلام و مصائب دیگران است. بیشتر دعاها بگونه‌ای می باشد که تو گویی انسان مؤمن با خداوند متعال درباره مشکلات اجتماعی درددل می‌کند. و راه و چاره می‌جوید و مدد می‌خواهد .مذهب تکیه گاهی هم برای حقوق بشر و هم برای آرمانهای عدالت خواهانه اجتماعی است. حتی انسان وقتی نوشته‌های امثال جان لاک در حقوق طبیعی و لیبرالیسم ،ومارکس در نفی سرمایه داری و غیر آن را مطالعه میکند اشکارا اثری از تکیه گاه و خاستگاه معنوی در آن به چشم می خورد . جان لاک (قرن هفدهم ) در «حکومت مدنی»خود وقتی سخن از برابری انسان می آورد می گوید « از آنجا که همه دست پرورده یک خالق توانا و خردمند مطلق هستند ...» وهنگامی که از حقوق طبیعی بشر صحبت می کند می گوید « قانون طبیعت ، قانونی است که خداوند مقرر فرموده است...» و چون سخن از فرمان عقل است می نویسد « فرمان عقل مورد تاکید والهام خداست » . مارکسیسم هم به لحاظ نقد سرمایه‌داری وطرح از خودبیگانگی انسان در آن مقام اعتقاد به سرنوشت حتمی تاریخی، به قول اریک فروم‌همان مسیحیت است که در قرن نوزدهم ظهور کرده است . ( اما روح مسیح از استالین ها بیزار است ) مذهب یک عامل ایمنی شناختی در جوامع است و با تقوا، پرهیزگاری ، خویشتن داری و لزوم رعایت حقوق و حدود دیگران در مناسبات اجتماعی جامعه را مصونیت می بخشد .
عالم محضر خداست. حریم کبریایی حق ،حریم حقوق وحدود است . حتی در غیاب کسی نمی توان از او بدگمانی کرد تهمت ، افتراء، دشنام ، افشای اسرارو عیوب ، تجسس و مسخره حرام است دیگران باید از دست وزبان و حتی گمان بد ما مصون باشند جان ومال و آبرویشان محترم است کسب و کارمان باید حلال باشد یک لقمه حرام عبادات را می‌سوزاند پایبندی به قراردادها مصداق تقوا ست . ایمان هر کس با صدق حدیث ادای امانت و وفای به میثاق ها و پیمان ها معلوم می شود . حتی به دشمن نیز نمی‌توان ستم ، تعدی و تجاوز کرد. عفو وگذشت اوج دینداری است .از هر مقدار سودی که به دست می‌آوریم باید پابپای هزینه زندگی خویش ، وجوهی نیز برای نیازمندیهای اجتماعی بپردازیم در مال ما برای سائل ومحروم ،حقی معلوم وجود دارد که باید هر روز ، هر هفته، هر ماه و هر سال به حساب آن برسیم و...کمتر می شود در بین افراد دیندار، دزد وقاتل وجانی ومتجاوز به عنف و کلاهبردار و رشوه خوار وجود داشته باشد فرد دیندار مشکل می تواند با شکم سیر بخوابد و در اندیشه گرسنگان نباشد ،ستمدیده ای ببیند وحمایت نکندو...از سوی دیگر هر گونه تحول در ساختار های سیاسی و اقتصادی واجتماعی ( مثل دموکراسی ، توسعه ، تحول اداری و...) متکی به تغیییر روحیات ،تلقی ها ،اندیشه ها و خلقیات مردمان است و مذهب با نفوذ و حکومت بی همتایی که در اندرون آدمی دارد از این حیث نقش مهمی می تواند داشته باشد . مذهب می تواند بعنوان یک زبان مشترک فرهنگی و اخلاقی برای وسیع ترین بخش جامعه در زندگی اجتماعی مطرح شود و خصوصاً اگر روشنفکران ریشه درفرهنگ و مذهب جامعه خویش داشته باشند وبا مردم به زبان آنان سخن گویند واز مایه های فرهنگ دینی و سنت های تاریخی مذهب ،استفاده معتقدانه ومنطقی کنند، پیوند صمیمانه‌ای بین آنان و پیکره اجتماعی برقرار خواهد شد و شکاف های اجتماعی از بین خواهد رفت . معنویت مذهب می تواند تکیه گاه مطمئنی برای فائق آمدن برخلاءها ، اضطراب‌ها و بحران های روحی و پریشانی‌ها ونابسامانی‌های روانشناختی جامعه باشد، از بزهکاری، تباهی ومفاسد بکاهد وبا آلودگی ها ،پلیدی وپلشتی بستیزد و توسعه و ترقی و رقابت و غرایز مادی را با انگیزه ها و آرمانهای معنوی و متعالی و اخلاقی در آمیزد و تعدیل کند. شّازمان دینی می تواند اهرم قدرتمندی باشد که حکومت ها را از خود کاملگی و تصنیع حقوق مردمان و بی‌توجهی به مسؤولیت ها ووظابف قانونی و سیاست گذاریهای ضد ملی باز داردو پاسدار استقلال و تمامیت ارضی و عزت وشرف انسانی و فرهنگ و مواریث ، سنن و ارزشهای خودی باشد و از سوی دیگر به حکومتهای ملی صالح در مواقع بحرانی و نیز در سازندگی کشور و رفع موانع ومشکلات وسیع و حضور خلاق در صحنه های گوناگون دعوت کند و عنداللزوم آنان را به‌همکاری با برنامه های مثبت دولتها تشویق کند(مثال : دفاع عادلانه از کشور ،نوامیس ، حقوق و فرهنگ خودی،مقابله با کودتاها و توطئه های‌ضد ملی ،کنترل جمعیت ، بهداشت ، سوادآموزی ، بازسازی مناطق جنگی ، کمک به آوارگان و آسیب دیدگان حوادث ناگوارطبیعی و...) دین در بسیج توده ها بهنگام مخطرات نقش کارسازی دارد . همچنین دین بعنوان یکی از اجزاء برجسته هویت ملی ( موضوع بخش 1و 2)، دین بخاطر جایگاه آن در روانشناسی اجتماعی (موضوع بخش 5) به دلیل نقش آن در خاطرجمعی و روحیات و خلق و خوی مردمان ( موضوع بخش6و4 ) می تواند برای زندگی اجتماعی مفید واقع شود .
برخلاف یک پیش فرض شایع تحکم آمیزکه براساس آن هر گونه اعتقاد به ماوراء طبیعت ، مانع کوشش و پیشرفت و توسعه اجتماعی وعلمی و مادی است . جامعه شناسان و اقتصاد دانانی چون ماکس وبر ، ورنوزو مبارت ،آمینتوره فانفانی و ماکسیسم رودنسون از تأثیر مثبت مداهب در توسعه سخن گفته اند به‌منظور فوکوتساوایوکیشی ، وفادار یهای سنتی جامعه می تواند در شکوفایی ملی مورد استفاده قرار گیرد ، دینداری انسان اگر خردمندانه وبا اعتدال سلیم فطری همراه باشد مانع توسعه که نیست بلکه از یک سو عامل آن است و از سوی تعدیل و کنترل و تلطیفش می کند . مسیحیت هم در آغاز و هم در بعد از رنسانس نشان داد که می تواند به توسعه کمک کند . اسلام نیز در صدر اول ، هم برای عرب و هم برای ایرانیان موجبات توسعه را فراهم آورد . درژاپن نیز سنت ها تکیه گاهی برای توسعه گردید.
مسلمانان می توانند با استناد دعوت اسلام به تعقل و حجیتی که به خرد بشری می دهد و جایگاه طبیعت ، علوم ،فنون و صنایع در فرهنگ اسلامی ، و ارزشی که در آن به تفکر ، تجزیه و مطالعه در طبیعت داده شده ، همچنین با توجه به ارزش کاروکدید در سنت دینی ما و نفی کسالت ، تن پروری و بیکاری ، نیز با استفاده از تأکید دین بر عزت ،قدرت و توانایی وغنی و نهی از ذلت ،زبونی و فقر و باالهام از رابطه مثبت و متقابلی که در اسلام بین مادیت و معنویت ،دنیویت و اخرویت اعلام گردیده ، و با تکیه بر تأ کید پیشوایان دین بر برنامه ریزی در زندگی مادی و غیر آن به توسعه اجتماعی واقتصادی روی آورند ودر عین حال با توجه به پیام معنوی و تعلیم و تربیت دینی ، در فرایند توسعه ازطغیان و تجاوز به حدود و حقوق دیگران ،مصرف پرستی و حاکمیت پول برمناسبات ، محصور دیدن زندگی در جست وخیزهای مرز ناشناس مادی و غریزی ، و خلاء ها و بحران های معنوی و اخلاقی ایمن بمانند چیزی که گریبانگیر توسعه در جهان سرمایه داری گردیده و یک عالم را گرفتار ساخته است وانگهی با توجه به مشکلات خاص و ویژگی های که کشورهای موسوم به جهان سوم در توسعه دارند ،تعلیم و تربیت دینی می تواند نقش مهمتری را ایفا کند. امروز برخی آگاهان تأکید میکنند که این کشور ها نمی تونند با الگوهای کنونی اروپائیان به توسعه در خور ومناسبی دست یابند. اگر درغرب رفاه و برخورداری هست محصول چند برنامه پنجساله نیست بلکه دریک گذار پانصد ساله ودر یک جغرافیای ویژه پدیدآمده است .
انقلاب علمی ، انقلاب صنعتی ،کشف آمریکا ،استثماردیگر ملتها ، پشت سرگذاشتن بحرانهای اقتصادی قرن 19 و اوایل 20 شرایط خاص اقلیمی و دیگر عوامل دست به دست هم داده وتوسعه امروزی را در، چند ده سال گذشته به بار آورده است وما نمی توانیم مثلاً به صرف تولید انبوه ( لابد براساس تقسیم کار جهانی ) و با همگان الگوهای مصرف غربی و سرمایه سالاری وسیاست درهای باز و غیر آن ، به یک اقتصاد شکوفان ملی و عزت اجتماعی دست پیدا کنیم . بنابراین مصرف هر چه کمتر و ملاک قرار ندادن سطح زندگی مردم در کشورهای توسعه یافته ، یکی از لوازم اصلی توسعه اجتماعی و اقتصادی آبرومندانه و آینده دار و ماندگار ما تلقی می شود و دراین راستا تعلیم و تربیت دینی و ازجمله اصل قناعت ،کفاف و حرمت اسراف در آن می تواند سهم مؤثری داشته باشد.
پی نوشتها
1ـ روان شناسی و دین ، یونگ ( 1875ـ 1961) ، ترجمه روحانی ، ص 2
2ـ دین و روان ویلیام جیمز ، ترجمه مهدی قائنی ،ص6
3ـ همان ص 174
4ـ روان شناسی و دین ، ص 6-8
5ـ همان ص 8
6ـ همان ص 14
7ـ همان ص 6
8ـ همان ص15
9ـ همان مأخذ
10ـ همان 85
11 همان ص 120
12ـ همان ص 207
13ـ همان ص 208
14 همان ص210
15ـ دین و روان ، ص 27
16ـ همان ص 28
17ـ همان مأخذ
18ـ همان ص 30
19ـ همان ص 193
20ـ بنگرید به را نیایش ،الکسیس کارل ،ترجمه علی شریعتی
21ـ روانشناسی ودین ، ص 53
22ـ همان 94
23ـ همان ص 89و91
24ـ همان ص 83
25ـ همان ص86
26ـ همان ص 93
27ـ همان مأخذ
28ـ همان ص169
29ـ همان ص173
30ـ درباره مکاتب کلاسیک اخلاقی درهمین حد کلیات بنگرید : کلیات فلسفه ، قسمت فلسفه اخلاق . ریچارد پاپکین و آوروم استرول ،ترجمه دکتر مجتبوی
31ـ درباره سه مکتب یادشده بنگرید به :فلسفه اخلاق درقرن حاضر ، ج.وارنوک ، ترجمه صادق لاریجانی .
32ـ بنگرید به : اخلاق ،ج. امور ترجمه اسماعیل سعادت.
33ـ اگزیستانسیالیسم ،...ص 66ـ 114
34ـ همان مأخذ
35ـ اخلاق ، ص 146
36ـ همان ص 148
37ـ همان مأخذ
38ـ اگزیستانسیا لیسم ..ص 63
39ـ همان ص 134ـ147
40 ـاخلاق ص ، 170
41 ـ دراین باره بنگرید به کتاب « دانش و ارزش »دکتر عبدالکریم سروش
42ـ نگاه کنید به : ارتباط بین اختلالات غدد مترشحه داخلی با بیماریهای روانی ، دکتر مرتضی مهاجر روان شناسی رشد ، علی اکبر شعارنژاد.
43ـ علم و دین، ایان باربور ، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی ص85
44ـ همان مأخذ
45ـ همان ص 86
46ـ برای تفصیل بیشتر به همان کتاب مراجعه کنید.
47ـ همان ص 96
48ـ همان مأخذ
49ـ دین و روان ....ص 15
50ـ همان ص 12
51ـ فلسفه اخلاق در قرن حاضر ...ص 65
52ـ علم و دین ... ص 119
53 ـ دین و روان ... ص 164
54 ـ همان ص 180
55ـ در این زمینه متفکرین آسیب شناس ما کار کرده ند دکتر شریعتی گفته است :«وحی (مجموعه آنچه که نازل شده است )واقعیتی است ثابت ،عینی ولا یتغیر ، و این علم ماست به این واقعیت ، ونوع برداشت و فهمیدن و تفسیر کردن وعمل و تبلیغ کردنمان ، که باید برحسب تکامل و تغییر بشر و اختلاف وضع نظامها، دردها و نیازها ، تحول و تکامل پیدا کند» ( مجوعه آثار 7 ص 179 ) در این زمینه برای یک تحقیق تر بنگرید به : « قبض و بسط تئو ریک شریعت » از دکترعبدالکریم سروش.
56ـ بنگرید به : گفتگویی درباره علم و دین ، ورنرها یزنبرگ ، ترجمه حسین نجفی‌زاده چزء و کل ورزهایزنبرگ، ترجمه معصومی همدانی .
57ـ بنگرید به « علم و دین» ایان باریور ، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی ،ص 54 به بعد .
58ـ همان ص 45 به بعد
59ـ بنگرید به : کرسی موریسن ،راز آفرینش ، ترجمه محمد سعیدی
روویر ، حیات و هدفداری ،ترجمه دکتر عباس شیبانی .
60ـ خدا و علم ، والترهیت لر،ترجمه کسمایی،ص9
61ـ خداباوری در دین و فلسفه ، کسایی، ص203
62ـ برای تفصیل بیشتر ،از جمله نگاه کنید به «دین ،خرد، دانش » مقصودفر استخواه، چاپ تابش ،تبریز ،1368
63ـ بحران جامعه شناسی غرب ، آلوین گدلدنر ، ترجمه فریده ممتاز ،ص 284
64 ـ همان ص 293
65ـ همان ص 285
66ـ همان ص 288